خمار مستی - میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست


۲۸ آذر؛ مقاومت عباس امیرانتظام سی و دو ساله می‌شود...
عباس امیرانتظام خود درباره زندانی شدنش می‌نویسد: «در تاریخ بیست و هشتم آذر سال پنجاه و هشت، اولین روز زندان را تجربه کرده و وارد دنیایی شدم که هیچ شباهتی با دنیای آشنای من نداشت. از همان لحظه‌ی اول خیالات زیادی با تنهایی من همراه شد. گذراندن ۵۵۰ روز در سلول انفرادی زندان، لحظات با خود زیستن را به من آموخت. با فضای فیزیکی زندان به سرعت کنار آمدم. روحم اما از فراز سر نیزه‌های زندانبانان به پرواز درآمد و آزادی مرا بیمه کرد.
من آزاد بودم چون روحم آزاد بود، آزاد بودم چون شرف و غرور انسانیم در مسلخ خصم ذبح نشده بود. نبرد سرنوشت‌ساز و طاقت فرسای من با دست‌های خالی با زندانبانان آغاز شده بود. فریاد خشن و زمخت کارگزاران جهل و جور در گوشم طنین انداخت، تسلیم شو ای اسیر، تو هیچ نیستی و من ایستادم چون اسیر نبودم بلکه کسی بودم آری یک ایرانی بودم. بارها و بارها مرا در فضای اعدام‌های ساختگی قرار دادند و شب‌های زیادی را در سلول مخصوص زندانیان سپری کردم.
شکنجه از پس شکنجه، ضرب و شتم، تحقیر و توهین، ناسزا، انفرادی و محرومیت از دیدار فرزندان را تحمل کردم.
دفاع از شرف انسانی هزینه سنگینی دارد و من آماده پرداخت آن بودم و پرداختم و تا نفس دارم از پرداخت هیچ هزینه ای برای دفاع از شرف ایرانی و انسانی خود دریغ نخواهم کرد. من ایستادم و پایداری را آموختم. با عشق و پایداری به دل‌ها راه یافتم و عزیزترین عزیزانم را در سخت‌ترین روزهای زندان و در میان سلول‌ها یافتم.»
 

  • دوشنبه ۲۸ آذر ۹۰

خمار مستی - کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

 
دوباره عاشورا رسید و حماسه ی حسینی ، باز شهر سیاهپوش عزای عزیز فاطمه ، باز صدای گوش خراش مداحان حکومتی، آنان که نانشان به اشکشان گره خورده است و سوز ناله هایشان…
و محرم آمد ، محرم آمد و قصه ی مظلومیت حسین ، حسین که به آزادی، روح داده است و به «بعضی ها» نان!!!! و حکایت زینب، زینب که انقلاب خونین برادرش را با زبان سخن ور و روح هوشیار و بی باکش جان داد و در برابر زمان که رام ستم بود یک تنه ایستاد!
و چه زیباست حکایت ظلم ستیزی، همان که حسین را به کربلا آورد ، همان که قرنهاست زیر غبار غفلت فراموش شده است، همان حکایتی که زینب در شام فریاد زد و اکنون قرنهاست حاکمان دینیمان که مدعیان خلافت نبی و اولاد اویند در پس اشک و آه پنهانش میکنند، مبادا که روزی پیام قیام حسین همه گیر شود و آن وقت است که تشت رسواییشان از بام خواهد افتاد…
چه جالب است که از پس قرون ، هنوز عاشورا زنده است و هنوز هم یزیدیان با عَلَم اسلام ، مسلمان ترین آدمهای عصرشان را مجازات میکنند که چرا بیعت نمی کنید؟ و چه مدتهای مدیدی است که کوفیان زمان در اندوه حسین میگریند و به سر و سینه می زنند.
وچقدر شبیه است عاشورای 88 با عاشورای 1400 سال پیش ، که انگار در هر دو عده ای به نام دین حکومتی ظالمانه را بر مردمی خفته روا داشته بودند و عده ای به تنگ آمده از سیطره ی جهل و ظلم…
پس جان برکف نهادند تا پیروز شوند و نجات دهند این قوم خفته را، که خونشان می شود خاری در چشم و تیغی بر گلوی ظالمان …
و شهید یعنی حاضر، کسانی که مرگ سرخ را به دست خویش به عنوان نشان دادن عشق خویش به حقیقتی که دارد می‌میرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزشهای بزرگی که دارد مسخ می‌شود انتخاب می‌کنند، شهیدند حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پیشگاه خدا که در پیشگاه خلق نیز و در هر عصری و قرنی و هر زمان و زمینی
و چه اندوهناک است که خفتگانِ تاریخ، باز زندگی مذلت بار را می پذیرند و ترجیح می دهند زیرِ شلاقِ ظلم و ستم در زیرِ سایه ی حاکمِ ظالمِ مدعیِ جانشینیِ خدا، چشم بسته به چاپلوسی زنده گی کنند و هر سال سیاهپوش حسین شوند و غافل بمانند از اینکه حسین کیست؟ و چه کرد؟ و فقط بر او بگریند...
و این تلنگر بصیرت است ، که از عهد حسین (ع) تا به عاشورای 88 و تا امروز بر وجدان بشر نواخته می شود که چاره درد مرا باید این داد کند /از شما خفته ی چند ! /چه کسی می آید با من فریاد کند؟
هل من ناصر ینصرنی؟؟؟
آری کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا…
پس هم یزیدی هست و هم حسینی. هم کاخ سبز شام هست و هم خیمه های سبز حسینی در کربلا. « عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو. حال می توانی حر باشی یا حبیب. زهیر باشی یا مختار و یا عمر سعد و ابن زیاد و شریح قاضی و یا حتی سکوت کنی!» اما باید بدانی که ساکت نمی توان نشست که شریعتی می گفت وقتی حسین در مسلخ است … چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی! هر دو یکی است…
چه هوشیارانه دگرگون کرده‌اند پیام حسین (ع) را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را، پیامی که خطاب به همه انسانهاست
امام حسین میگوید:« من تعهد دارم که بر علیه یزید بلند شوم و برای این قیام، مردم ازمن دعوت کرده اند .» مشروعیت قیام حسین به خاطر امام بودن و ناصب پیامبر بودن نیست، برای این است که باید آگاهی دهد و چون مردم خواسته اند ، قیام میکند. امام نیامده که شهید شود، بلکه مردم خواسته اند و بر علیه خلیفه ی ظالم قیام کرده است و حال آمده است تا پیروز شود. ولی شکست می خورد! و شهید می شود. ولی منبریِ حکومتی سالهاست فریاد میزند: امام شهید شد تا برای امت خود شفاعت کند یا دین را زنده نگه دارد! شریعتی معتقد است:«شهادت خواستن است در وقتی که نمیتوانی و با کشته شدن خود راه را باز میکنی.»
حسین آمده بود تا پیروز شود ولی شکست خورد ، ولی نهضت عاشورا پایدار ماند، حالا نوبت به زینب بود که افشاگری کند. زینب بودکه تداوم راه عاشورا را سبب شد و به همراه حضرت سجاد اسارت را به آزادی بخشی تبدیل کردند و در قالب اسارت، به اسیران واقعی درس حریت و آزادگی دادند….
قیام عاشورا پیام های زیادی برای انسان قرنهای آینده به یادگار گذاشت و چه سخیف است که از پس 1400 سال باز انسان برای آزادی می جنگد و کمتر می یابدش… که حسین گفت: «اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید» . قیام حسین به ما می آموزد که انسان وقتی آگاه شد قیام میکند و تا وقتی توانایی دارد تکلیف دارد، حکومت حاکم منوط به مردم است و ناصب حاکم، مردم است نه خدا! حتی اگر شخصی صلاحیت هم داشته باشد اگر مردم نخواهند نمی تواند حکومت کند. انسان وقتی آگاه شد قیام میکند و برای حکومت کردن ، مردم باید موافق باشند، آن هم به شیوه ی زمانه ی خودش، گاه به صورت بیعت با بزرگان قوم و گاه به صورت دموکراسی و رأی مردم … خلاصه شوریدن بر اساس آگاهی و حکومت از جنس مشروعیت مردمی است و دیگر نوع دینی و غیر دینی هم ندارد که حکومت یزید هم داعیه ی خلافت پیغمبر داشت…
اما پیام مهمتر عاشورا نقش زینب بود و بازماندگان آن فاجعه… چیزی که کمتر از آن سخن به میان می آید و کمتر کسی بدان می پردازد، اگر یک خون پیام نداشته باشد، در تاریخ گنگ می‌ماند و اگر یک خون پیام خویش را به همه‌ی نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهید را در حصار یک عصر و یک زمان محبوس کرده است. اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ می‌ماند، و کسانی که به این پیام نیازمندند از آن محروم می‌مانند، و کسانی که با خون خویش، با همه‌ی نسل‌ها سخن می‌گویند، سخنشان را کسی نمی‌شنود. این است که رسالت زینب سنگین و دشوار است. رسالت زینب پیامی است به همه‌ی انسان‌ها، به همه‌ی کسانی که بر مرگ حسین (ع) می‌گریند و به همه‌ی کسانی که در آستانه‌ی حسین سر به خضوع و ایمان فرود آورده‌اند، و به همه‌ی کسانی که پیام حسین (ع) را که «زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد» معترفند؛
آری امروز هم بر ما که مانده ایم فرض است که به پاسداشت خون همه ی شهیدان راه آزادی و آزادگی ، حداقل تلنگری بر خودمان بزنیم تا روح ظلم ستیزی و آزادی طلبی برای همیشه زیر چکمه های زور و تزویر له نشود…
آری شهدای راه آزادی خونشان حماسه است و در همیشه ی تاریخ جاودانه اند، عاشورای 88 ه ش و 63ه ق ندارد … امروز هم اسیران راه آزادی آنها که برای رهایی از ظلم و برای زنده ماندن عقیده یشان در بندند کم نیستند و آنان که به نا حق به جرم پاس داشت حق به اسارت برده شده اند امروز تنها زنده نگاه دارندگان واقعی پیام حسین و راه زینب اند.
«آنها که رفتند، کاری حسینی کردند،
و آنها که ماندند، باید کاری زینبی کنند،
وگرنه یزیدی‌اند»…
به امید نابودی ظلم و ظالم…
 
 

 

 
پ.ن 1. قسمت های بولت شده از سخنان دکتر شریعتی است.
پ.ن 2. دوسال پیش با توجه به شرایط آن روزها درباره رسوم محرم که در جامعه باب شده است چیزهایی در اینجا و اینجا نوشته بودم که هنوز قدیمی نشده اند فقط کمی شرایط جامعه و زمان عوض شده است. ولی همه ی اینها که گفتم دلیلی بر این نیست که به کلی رد کنم رسوم زیبای محرم ما ایرانیها را و نقد من بیشتر بر خودمان است که بازیچه ی عده ای منفعت طلب قرار میگیریم به گونه ای که حتی اگر حسین هم عصر ما بود شاید نمی شناختیمش!!!
پ.ن3. این مطلب مربوط به امروز و دیروز نیست این هم لینک به مطلب در  وبلاگ مرحوم فریاد سکوت 
  • يكشنبه ۱۳ آذر ۹۰

خمار مستی - وقتی زور جامه ی تقوا به تن میکند بزرگترین فاجعه در تاریخ اتفاق میافتد!




حافظا

می خور و رندی کن و خوش باش

                     ولی

                         دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


  • پنجشنبه ۲۶ آبان ۹۰

خمار مستی - سر در گمی!

ما مریدان
رو به سوی کعبه
 چون آریم ؟
            چون
                     رو به سوی خانه ی خمار دارد پیر ما!!!



  • پنجشنبه ۱۹ آبان ۹۰

خمار مستی - ژان رنو

  • سه شنبه ۱۰ آبان ۹۰

ترشی و خرما!

...
















پ.ن1:متن نداریم!!!!
پ.ن2:گاهی احساس میکنم که چقدر خوب است وقتی چیزی (کسی) که نیست (نبوده) هست!!!!

  • شنبه ۷ آبان ۹۰

خمار مستی - چرا من؟

چندین روز  است که در گیر این سوال مبهم شده ام که چرا من؟



چرا من برگزیده ی این سفر شدم؟
  • سه شنبه ۳ آبان ۹۰

خمار مستی - خزان بی باران

گاهی یک پنجره کافی است رو به حیاط ، یک پنجره و یک صندلی و یک میز، پشت پنجره ؛ و یک قلم و تکه ای کاغذ تا قلم اشک بریزد بر آن ... پشت پنجره ای که برگریزان پاییزی را به اتاق هدیه می دهد...
آسمان نیمه ابری است... غروب و گرفته و غمگین

گاهی یک پنجره کافی است اگر باز شود رو به - نم نم باران و - آسمانی که می بارد...
باران عشق

این روزها برگ میبارد از درختان پشت پنجره...
 و من ... نشسته بر صندلی، از پنجره اتاق خویش، به آسمان می نگرم 

پ.ن: این متن را هفته پیش نوشته بودم (روز 24 مهر) و تو وبلاگم گذاشته بودم، ولی امروز عمومیش کردم اون روز خیلی دلم هوای بارون داشت و یه غروب پاییزی را داشتم به شب می رسوندم . چندروزی هست که ذهنم در گیری زیاد داره!!! (شاید هم دچار خود درگیری شده ام) روز جمعه مشهد بارون بارید، و من تا اوج رفتم بر عکس قطره ها که از اوج می آمدند!!!! 
  • يكشنبه ۲۴ مهر ۹۰

جدال

گاهی اتفاقی می افتد، کاری میکنی یا دیگران کاری می کنند که نتیجه اش می شود درگیری!! نه اشتباه نکن! قرار نیست با دیگران درگیر شوی! بلکه درگیری از درون شروع می شود! خودت با خودت! شاید هم خودت با «خود دیگرت» !!! جدال همیشگی درست و غلط ، خوب و بد ، زشت و زیبا! و تو حتی نمی دانی کجای این جدال نابرابر قرار گرفته ای...

همین و بس...

  • يكشنبه ۲۴ مهر ۹۰

خمار مستی - ایست قلبی...

کامیون نوشت : ایکاش باران بود و تو بودی و یک جاده بی انتها ، آنوقت به دنیا میگفتم

خدا حافظ

برگرفته از وبلاگرنگ زن

پی نوشت:  نوشتار میهمان ، باز هم در راستای معرفی وبلاگهایی که ارزش خواندن دارند...

  • جمعه ۲۲ مهر ۹۰
اینجا دغدغه های روزانه ی یکی از اهالی ایران زمین را می خوانید