۲۲ مطلب با موضوع «تاریخ به روایت من» ثبت شده است

نامسلمان دادگر یا مسلمان بیدادگر؟

در قرن هفتم هجری، عطش وصف ناپذیر مغولِ صحرانشین برای حمله و غارت، شرقِ دور را به تمدنِ روبه‌افول ایرانی و امپراطوریِ عظیم اسلامی (آن ترکیب ناهمگونِ همیشه در تنش) پیوند زد. بعد از سال‌هایِ خون‌ریزیِ چنگیزی، اضالتِ تمدن در بدویت مغول نفوذ کرد و هلاکوخان تحت تاثیرِ اندیشه‌های خواجه نظام‌الملک که مخفیانه رویایِ بازسازیِ حکومت مستقل و مقتدر ایرانی را در سر می‌پروراند، پس از شکست اسماعیلیه، به پایتخت خلافت اسلامی حمله کرد و  بغداد را فتح نمود، در آن دم هلاکوخانِ مغول، آن تاتارِ غارتگرِ سابق، دانشمندان را در مدرسه‌ی مستنصریه‌ی بغداد گرد آورد و سؤالی مطرح نمود که اکنون بعد از قرن‌ها پاسخش چراغ راه بشریت است: ای عالمانِ مسلمان، ای مجتهدین عالَمِ علم و ای مجاهدین راهِ دین، "سلطانِ کافرِ عادل افضل است، یا سلطانِ مسلمانِ ستمگر؟" 

پاسخ آن‌چنان گران می‌نمود که پذیرشش مستلزمِ جدایی بین راهِ روحانیونِ وابسته به سفره‌ی خلیفه از راه مردمانِ خسته از جورِ ظالمانِ دین‌پیشه بود. انتخاب کنید... یا با ستم‌پیشه، یا با ستم‌دیده...

پس از آن‌که همه از پاسخ امتناع ورزیدند، سید بن طاووس(صاحب لهوف) قدم پیش گذارد و پاسخ داد: «کافرِ عادل، از مسلمانِ جایر افضل است» 

آن‌گاه دیگران نیز به پیروی از وی، فتوای او را تایید کردند که به درستی گفته‌اند:‌

“الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظم”


Secton of tapestry showing a clash of Muslim and Christian armies


صد سال پیش از این واقعه، حکیم سنایی شعری سروده بود تا نشانه‌ای باشد بر اصالتِ ظلم‌ستیزی در فرهنگ و ادبیات ایرانیان، درج آن در این مجال خالی از لطف نیست.


بازدیدم که ظالمان بودند

در جهان هفته‌ای نیاسودند


زانکه او ظالم و مسلمان بود

خلق‌، عاجز، خدای ناخشنود


چشم دل بازکن ز روی یقین

ظلم حجاج (‌و) عدل کسری بین


این یکی کافر و پسندیده

وین مسلمان ولی نکوهیده 


ظلم از هرکه هست نیک‌،‌بد است

وانکه ار ظالم است نیک بد است 


هر کجا عدل روی بنمودست

نعمت اندر جهان بیفزودست


هر کجا ظلم رخت افکنده است

مملکت را زبیخ پرکنده است 


عدل بازوی شه قوی دارد

قامت ملک مستوی دارد


سنایی

طریق التحقیق

قرن پنجم


  • سه شنبه ۱۵ اسفند ۹۶

در انتظار انقراض!!!

آیا می‌دانید تاکنون چند انقراض بزرگ در زمین رخ داده است؟ آیا انقراضی دیگر در انتظار ما خواهد بود؟ آیا دوران فاجعه‌های بزرگ گذشته است؟ شاید برایتان جالب باشد که انقراض‌های بزرگ در دوره‌های زمانی مختلف بر روی کره‌ی زمین را مرور کنیم


۱- انقراض اردویسن-سیلورین (Ordovician-Silurian)

اولین انقراض بزرگ در تاریخ زمین در ۴۴۰ تا ۴۵۰ میلیون سال پیش دو اوج مرگبار به فاصله‌ی صدها هزار سال داشته است. در این زمان اکثر موجودات در دریاها زندگی می‌کردند. شواهد نشان می‌دهد در این دوره گندوآنا(ابرقاره‌‌ی جنوبی) به سمت قطب جنوب در حال حرکت بوده که با سرد شدن اقیلم از یکسو و پایین رفتن سطح دریاها از سوی دیگر موجب تغییرات شدید زیستی و انقراض بزرگ شده است.


۲- انقراض دونین پسین (Late Devonian)

در ۳۶۰ تا ۳۷۰ میلیون سال پیش، 75 درصد از تمام گونه‌های زنده به کام مرگ فرو رفتند، هرچند ممکن است این انقراض مجموعه‌ای از چندین فاجعه در امتداد یکدیگر بوده باشد اما به دلیل نزدیکی زمانی آن را یک انقراض می‌شناسند. زندگی در آب‌های کم عمق بیشترین صدمه را از این چکش مرگ دریافت کرده‌است به نحوی که تا صد میلیون سال پس از آن هیچ‌گونه‌ی جدیدی از مرجان‌ها تکامل پیدا نکرده است.


۳- انقراض پرمین-تریاسه (Permian-Triassic)

به این فاجعه، مرگ بزرگ گفته می‌شود که نامی است برازنده‌ی بزرگترین انقراض تاریخ زمین؛ ۲۵۱ میلیون سال پیش بر اثر انقراض پرمین-تریاسه تا ۹۷ درصد از کل موجودات زنده‌ی زمین از بین رفتند و تنها سه درصدِ باقی مانده توانستند چرخه‌ی تکامل را ادامه داده و حیات را بر روی زمین زنده نگه دارند، به نظر می‌رسد ما آدم‌ها هم حاصل تکامل این سه درصد حیات باقی مانده پس از فاجعه‌ی مرگ بزرگ باشیم!


۴- انقراض تریاس-ژوراسیک (Triassic-Jurassic)

۲۰۰ میلیون سال پیش و در طول ۱۸ میلیون سال پایانی دوره‌ی تریاس، دو یا سه تغییر در شرایط اقلیمی باعث رقم خوردن این فاجعه‌ی دیگری شد. تغییرات آب و هوایی، فوران آشتفشانی، سیل گدازه و سرانجام برخورد یک شهاب‌سنگ از متهمان پدید آمدن این فاجعه هستند که منجر به انقراض نسل سه چهارم از موجودات زنده شد. یادتان باشد که تا این دوره هم، هنوز اثری از پدربزرگ‌های ما بر روی زمین نبوده‌است.


۵- انقراض کرتاسه-پالئوژن (Cretaceous-Paleogene)

براساس نتایج دیرینه‌شناسی، حدود ۶۶ میلیون سال پیش یک سیارک به شکل شهاب سنگ، به قطر ۱۵ کیلومتر به زمین برخورد کرد که قدرت تخریب آن ۱۰ میلیارد بار بیشتر از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی بود. این فاجعه به علت منقرض شدن نسل دایناسورها مشهورترین انقراض تاریخ به شمار می‌آید، با این حال فقط دایناسورها قربانی این رویداد مرگبار نبوده‌اند و موجودات بسیاری از جمله آمونیت‌ها، بسیاری از گیاهان گلدار و آخرین پتروزاروس‌ها در طی این واقعه از بین رفته‌اند. در این انقراض ۷۵ درصد از کل جانداران زمین نابود شده‌اند.


تاریخچه‌ی حضور نخستین گونه‌های فرگشت اجداد بزرگ ما به روی زمین، حداکثر به 6 میلیون سال می‌رسد که به مرور زمان با شرایط اُخت می‌شود و یاد می‌گیرد روی دو پا بایستد تا نخستین شواهد حضور انسان‌های نئاندرتال (با شکل و شمایل امروزیِ ما) در چهل هزار سال پیش نمودار گردد. اما همین زمان کوتاه برای گند زدن به چرخه‌ی طبیعت کافی است تا با افزایش روز افزون جمعیت انسانِ به اصطلاح دانا و دست بردن در شرایط اقلیمی، این بشرِ دو پا نسلِ بسیاری از جاندران را به سمت نابودی بکشاند و بسیار نامحتمل خواهد بود که با نابود کردنِ باقیِ گونه‌ها از یک‌سو و نابودی زیست‌بوم زمین از سوی دیگر نسل انسان در امان بماند. باید منتظر ماند و دید آیا در میانه‌ی انقراضِ مصنوعیِ بزرگی قرار گرفته‌ایم و همانند دایناسورها زمین را به نسلی هوشمندتر و مقاومتر از خودمان خواهیم سپرد یا اخلافمان دلشان برای این خانه‌ی قدیمی خواهد سوخت و دست از نابودی‌اش بر خواهند داشت؟


پی‌نوشت: ممنون که کانال خمارمستی را دنبال می‌کنید...

عاشقانه‌های سعدی دل را به یغما می‌برد، کیفش را ببرید

چون دل بِبُردی دین مَبَر
هوش از منِ مسکین مَبَر
با مهربانان کین مَبَر

                   «لاتَقتُلوا صَیدالحَرَم»

سعدی جان جانان

  • دوشنبه ۴ دی ۹۶

سپتامبر، ماه خون و نفرت...

نفرین به 11 سپتامبری که سرآغاز خون‌ریزی بود...


اول دبیرستان بودم، تازه سر و گوشم می‌جنبید و آن وقت ها هنوز گفتگوی تمدن‌ها توی بورس بود، هنوز کسی فکر نمی‌کرد به جای گفتگو؛ جنگ، تمدن‌ها را نابود خواهد کرد!


 یک دفعه همه چیز زیر و رو شد... حرکت پر شتاب به سوی تمدن مدرن و صلح جهانی جای خودش را داد به تجارت جنگ برای معامله بر سر جان آدم‌ها و جیب سیاست‌مدارها!


 شهریور بود و همه‌جا صحبت از هواپیماهایی که می‌گفتند القاعده‌چی‌ها کوبانده‌اند وسط برج‌های دو قلوی نیویورک و ساختمان پنتاگون... یک ماه نگذشت و هنوز دنیا در شوک عمیق این حادثه بود که چطور می‌شود تعدادی آواره‌ی جنگ‌زده‌ی افراطیِ افغان، افسانه‌ی سازمان امنیت ایالات متحده را فروریزند که ناگهان آمریکا حمله‌ای همه جانبه به افغانستان را آغاز کرد و نامش را عملیات بلندمدت آزادی گذاشت...


از آن به بعد هیچ وقت دنیا طعم آرامش را نچشید...


عملیات بلندمدت آزادی آنقدر طولانی شد که احدی در خاطرش نماند برای چه حمله کرده بودند!! هنوز که هنوز است نه عراق روی خوش آرامش دیده نه افغانستان! بقیه کشورهای منطقه هم خودشان یک پا آمریکا شده‌اند و نیرو گسیل می‌کنند به سوریه و بحرین و یمن و... این‌ها همه میراث شوم یازده سپتامبر است برای سرزمین نفت و خون...



برگ دیگری از سپتامبر، 28 سال پیش ازین که برای مردم دنیا و به ویژه ما اهالی خاورمیانه معروف شود رخ داد، قلب مردم آمریکای جنوبی، علی الخصوص شیلی، کشور لاله‌های کوهی و کرکس‌های بلندپرواز، در چنین روزی داغ‌دار غمی جاودان شد... (اینجا درباره‌اش نوشته‌ام حتما بخوانیدش)


دردسرهای این ماه شوم به همین‌جا ختم نمی‌شود، دو سال پیش هم مصادف با 11 سپتامبر سانحه‌ی  سقوط جرثقیل در خانه‌ی امن الهی رخ داد و از شانس بد، چند روز بعدش فاجعه‌ی منا... زائران حج قربانی دست تقدیر و بی مسئولیتی سیاستمداران شدند...


عجب روز خونینی‌است 11 سپتامبر، اگر قرار باشد تمام حوادثی که در طول تاریخ در این ماه رخ داده را پشت یر هم قرار دهیم وضع بغرنج تر هم می‌شود... گروگان‌گیری در المپیک مونیخ توسط گروهی به نام سپتامبر سیاه انجام شد و انگار که هیچگاه قرار نیست سپتامبر روی خوش نشان بدهد. این ماه خونین امسال با نسل کشی در میانمار آغار شده و غم و اندوه از تمام روزهای این ماه می‌بارد.


بویی همی‌آید مرا مانا که باشد یار من

بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من

کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش

هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من

مولانای جانان

  • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶

سیاه به رنگ کودتا

مرداد هم مثل خرداد! بوی خون می‌دهد...

چه فرقی می‌کند؟ 22 یا 28؟ 32 یا 88؟ روز و ماه و سال ندارد! خورشیدکه نباشد همیشه تاریک است، سیاهی رنگ می‌اندازد روی امیدوآرزوهای یک ملت. هیچ فرقی ندارد که اسنادمداخله‌ی آمریکا کشف شده باشد یا آمریکا خودش اسناد همکاری آیت‌الله کاشانی با کودتاگران را علنی کرده باشد! مهم فردای کودتاست... همان روزی که کاشانی شانه به شانه مظفر بقایی (همان نفر دوم همیشگی در نهضت ملی) پا به خانه‌ی تسخیرشده‌ی نخست وزیرِ حالا سابق(!) می‌گذارند و برآنچه رخ داده‌بود احسنت می‌گویند! همان زمان که رفیق از نارفیق بازشناسانده می‌شود و رد خنجرها بر گرده‌ها دردمی‌نشاند. آری مهم‌تر از روز کودتا فردای آن است، همان زمان که مصدق به دادگاه برده شد و مردانه حقانیتش را در تاریخ ملی‌گرایی و انسانیت جاودانه کرد. همان روزی که حتی دولت کودتا هم لکه‌ِی ننگ حصر بی قضاوت را نتوانست بپذیرد و لاجرم در دادگاهی بی‌صلاحیت قهرمان ملی ایران را به حصر خانگی مجبور نمود.



ماجرا از سه روز قبل آغازشده بود و سه روز قبل همزمان باشکست کودتاچیان شاه از ایران خارج شده بود. اما بیست وهشت مرداد تمام امکانات بسیج شدند تا این بار کار  یکسره شود. به حکم فضل الله زاهدی شعبان‌جعفری از زندان آزادشد وهدایت گروهی را برعهده بگیرد که طیب حاج‌رضائی و حسین رمضون یخی و تعدادی دیگر از اوباش شهر هم عضو آن بودند. آنها از میدان امین الدوله و گمرک شروع کرده از سبزه میدان به طرف بالا راه افتاده و باتخریب کیوسک‌ها و دفتر روزنامه‌ها به سوی خانه دکترمصدق می‌روند، شعبان (همان بی مخ) به همراه حمیدرضاپهلوی به خانه مصدق وارد می‌شوند ولی محمد مصدق از حیاط پشتی به خانه دکتر معظمی رفته بود. دسته دیگر هم به رهبری خانم ملکه اعتضادی و رقیه آزادپور به همراه پری‌بلنده و بقیه روسپیان شهرنو از میدان گمرک راه افتادند و در خیابان‌های شاه آباد، نادری و سراسر خیابان شاه شعار می‌دادند و در میدان ارک به مابقی گروه ها پیوستند. کودتاگران هم به رهبری ارتشبد فضل ا... زاهدی، با کمک سرتیپ گیلان‌شاه و سی و پنج تانک و گارد ارتش، مراکز مهم تهران را تحت کنترل گرفته و روانه مرکز بیسیم تهران (پیچ شمرون) می‌شوند. سرانجام کودتا پیروز می‌شود و مصدق و یارانش در دادگاه نظامی ناصالح محاکمه می‌گردند... به همین سادگی... 


 

  • شنبه ۲۸ مرداد ۹۶

هجده تیر بی سرانجامی توی سیگار بهمنت باشد...

همه‌چیز با یک «سلام» ساده شروع نمی‌شود! حتی جواب سلام هم با اینکه مهم است ولی نه آن‌قدرها که بخواهد تاریخ را دگرگون کند! با سلام نه کودتا می‌کنند نه ماشین ریش‌‌تراشی می‌دزدند! این‌همه مسافر هر روز سلام می‌دهند و سوار ماشین او می‌شوند.

رادیو ساعت را اعلام می‌کند و می‌گوید: امروز 18 تیر با بخش شامگاهی رادیو پیام با شما همراه هستیم...


ادامه‌ی این داستان نسبتا طولانی و جذاب را بیایید توی تلگرام بخوانید، بدتان نخواهد آمد!!! 

حالا واسه گل روی شما توی ادامه مطالب هم گذاشتمش ولی تلگرام بهتره ها!!! از ما گفتن!


  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶

کمونیستهای دریای کاراییب *

« یک روز از قله ی بلندترین کوه، صاعقه ای فرود آمد که هیچ سلاح و ارتشی نتوانست با آن مقابله کند. یک متمرّد تصمیم گرفت زمین ها را بین دهقانان تقسیم کند... او فیدل کاسترو بود.»

حتما سارتر هم وقتی که این جملات را می نوشت دست از نوشتن کشیده و سیگاری آتش کرده و کنار پنجره به آینده ای خیره شده  که روزی آرمانِ «آزادی» و «برابری» به دست یک اَبَر قهرمان در گوشه ای از کره ی خاکی مستقر خواهد شد. کسی چه می دانست در ذهنِ چریکِ دلیرِ کوه های «سیراماسترا» چه می گذرد؟ آن روزها تنها چیزی که همه می دیدند این بود که چطور«شِکر» می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد... کارگران مزارع نیشکر خسته از استعمار و استبداد، کامِ قهرمانِ افسانه ای شان را شیرین کردند و او هم در عوض حکومتِ باتیستای کودتاچی را سرنگون کرد تا ثروتهایِ یک ملت را به صاحبان اصلی اش باز گرداند.

فیدل تصویر یک ادیسه ی مقدس است که تنها وخسته با تفنگی بر دوش یاران وفادارش را جمع می کند و سوار بر اسبِ عدالت و برابری بر علیه دیکتاتوریِ تروا قیام می کند، مقابل نظام سلطه می ایستد، پرچمِ آزادی و آزادگی را به دست رنجورانِ جهان می دهد ولی آنجا که باید کشتیِ آرمان ها را به سرمنزلِ مقصود برساند، ناگاه چشم در کیسه ی قدرت می اندازد و طوفانی مهیب او را در بیراهه می اندازد و لاجَرَم در دریایی ناشناخته گم می شود! **

فیدل در دوران چریکی اش، با فیدل در زمان زمامداری زمین تا آسمان فرق داشت. روزی که فیدل قدرت را در دست گرفت خبرنگاری از او پرسید: "کی میتونیم امیدوار باشیم که اولین انتخابات آزاد در کشور کوبا برگزار خواهد شد؟" فیدل در پاسخ از هجده ماهِ آینده سخن گفت، هجده ماهی که هنوز هم به پایان نرسیده است...

در همان روزهای آغازینِ پیروزی، مارکز و همینگوی نویسندگان حق طلب و محبوبِ آن روزگار خود را به کوبا رساندند و فیدل را در آغوش کشیدند تا در این شادمانیِ جهانی سهیم باشند... گویا بخت به پابرهنگان جهان رو انداخته و دنیایی نو در حال ساخته شدن بود، دنیایی که قلم و تفنگ، در یک جبهه برای ساختنش تلاش می کردند.

حالا مردِ همیشه پیروزِ روزهای نبرد، باید در عیارِ فرمانروای بزرگترین قیامِ ایدئولوژیکِ قرن یک کشور را اداره می کرد. اما خیلی زود فهمید که عدالتِ سوسیالیستی بیخِ گوشِ امپریالیسمِ جهانی سخت است و هزینه های بسیار دارد! جان به در بردن از ششصد و سی و هشت ترور یعنی ریشخند کردنِ همه ی دشمنان و به ویژه آمریکا، و محصولِ آن می شود فضای امنیتی اطلاعاتی که در خوشبینانه ترین حالت آزادی و اعتماد عمومی را به قربانگاه می برد. اما لجوج و استوار بر سرِ تمامِ حرفهایش ایستاد. فیدل ثروتهای ملی را بین مردمش تقسیم کرد اما حق انتقاد را از آنها گرفت، امکانات پزشکی را در حد پیشرفته ترین کشورهای جهان برای مردمش فراهم کرد، اما تبادل آزاد اطلاعات را از آنها غصب نمود... تحصیل را تا سطوح عالی برای همه ی شهروندان رایگان کرد اما تنها کتابهایی که مورد تایید حاکمیت بود مجاز گذارد... در سطح حقوق و دستمزد برابری ایجاد کرد اما خودش رفت و در جزیره ی مرفهِ شخصی اش با دلفینهای دست آموزش مشغول شد.

رهبرانِ آمریکای جنوبی همگی در دوگانه ی شومِ نفرت و عزت قرار دارند و شاید مسبب اصلی آن قرار گرفتن مقابلِ جهانِ لیبرال باشد... در این سالها شاید خیلی ها آرزو داشتند که جای فیدل می بودند و حداقل به اندازه ی او محبوبیت می داشتند... اما رهبرِ کوبا همیشه با خود می اندیشید که اگر او هم مثلِ یاور همیشگی اش چه گوارا در همان سالهای مبارزه در راه اعتقاداتش جان داده بود امروز ازو هم به عنوان یک قهرمانِ جهانی یاد می کردند نه یک دیکتاتورِ پیر...

چریکِ پیر مُرد... در حالی که که سالها بود مرده بود، در مراسمِ بزرگداشت وی نیمی از کوبایی ها برایش اشک ریختند و نیمی دیگر به جشن و پایکوبی پرداختند.

چند روز پیش چریکِ پیر مُرد... در حالی که سالها پیش مرده بود، در مراسمِ بزرگداشت وی نیمی از کوبایی ها برایش اشک ریختند و نیمی دیگر به جشن و پایکوبی پرداختند... چه سرنوشت عجیب و پند آموزیست سرنوشت انقلابیونی که #دیکتاتور می‌شوند.

فیدل کاسترو

   پانویسها:

* عنوان را Partisans of the Caribbean در نظر گرفته بودم تا با  فیلم Pirates of the Caribbean همخوانی پیدا کند... اما در ترجمه ی فارسی کمونیست می توانست با کارائیب واج آرایی زیبا تری را ایجاد نماید.

** ادیسه اثرِ هومر ، او در جنگ با تروآ اسبی از جنس چوب و بسیار بزرگ میسازد و قلعه را تصرف میکند، الهه ی دریا او را نفرین میکند که تا ابد سرگردان باشد. در پایان داستان فرمانروای بادها باد را در کیسه ای میکند و به ادیسه می دهد تا او را به زادگاهش برساند، ولی وقتی که ادیسه خواب بود افرادش خیانت کرده و در کیسه را به امید طلا باز می‌کنند اما طوفان حاصل از باد داخل کیسه آنها را دوباره در جزیره‌ای ناشناخته در دریا گم می کند.

کاریکاتور هم کارِ خودم است برای همین است که خیلی حرفه ای نیست!

 

   پستِ مرتبط:

بمباران کاخهای کمونیسم/ فرو ریختن برجهای امپریالیسم

  • سه شنبه ۹ آذر ۹۵

شمشیر شمس الشموس

این بار وقتی که وارد حرم امام رضا شدی و پای ضریح رسیدی بعد از زیارت و فاتحه سرت را بگردان و کمی بالاتر را نگاه کن. بگذار نگاهت روی دیوارها قدری طی طریق کند. اصلا نیاز نیست خیلی آدم کنجکاوی باشی فقط کافیست وقتی که همه برای رسیدن به ضریح توی سر و کله ی همدیگر می زنند تو کمی افق دیدت را وسیع تر کنی تا آیات مکتوب قرآن را روی دیوارها بخوانی که مثلا یکیشان می گوبد: « إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا » به راستی که خدا همواره به آنچه مى ‏کنید آگاه است!!!! بعد چشمت بیفتد به کتیبه های مرمرینِ دبیرالملک که در مدح شمس الشموس سروده است: «جهان ز رایش روشن چون آسمان ز نجوم  / جفا ز عدلش پژمان چو شخص از آذر» بعد گردن کشی کنی(!) و کمی بالاتر را نگاه کنی و شمشیرهای جواهر نشان و خنجرهای مزین به الماس را ببینی که بین گردنبندهای مروارید و یاقوت و تسبیح و انگشترهای زمردین قاب گرفته شده اند؛ به هر سو که نگاه کنی یک جفت از آنها هوش از سرت می رباید. هر گوشه نگاهت می چرخد خوانچه‏‌ها و ترنج‌‏ها پر از جواهرات و ابزار جنگیِ عتیقه و گرانبها که جزو با ارزش‌‏ترین‏‌های مجموعه خزانه آستان قدس است را می بینی که اگر این همه سر به هوا نبودی از دیدنشان محروم می شدی! به نقل از یکی از پژوهشگران آستان قدس، در مجموع صد و چهار قطعه که برخی از آنها به دلیل نیت واقف که گفته حتما در بالا سر یا بالای ضریح نصب شود و مابقی اغلب با نفوذ واقف درون خوانچه‏‌ها و ترنج‌‏ها قرار گرفته است. از شمشیر شاه عباس و شاه طهماسب صفوی تا خنجر ناصرالدین شاه و نیم تاج سوگلی محبوبش انیس الدوله در بین این خوانچه و ترنج ها دیده می شود.  آنچه که از اسناد پیداست آخرین فردی که به این جواهرات افزوده است شخص واعظ طبسی، تولیت فقید آستان قدس رضوی بوده که در اردیبهشت 1377 یک عدد «گردن‌بند الماس با آویزهای گرانبها» اهداییِ مادر خویش را تقدیم کرده که در خوانچه ی شماره 4 در دیوار بالاسر نصب شده است.

شاید نگاه کردن به این عتیقه جاتِ چشم نواز ما را غافل کند از نثار فاتحه ای برای روح پر فتوح حضرت معین الضعفا(ع) که به راستی در حیاتش یاری رسان ضعیفان بود و این روزها موقوفات حضرتش بیش ازینکه به کار ضعیفان و درمانده ها بیاید موجب انباشت ثروت و تجلی قدرت شده است. من شخصاً در این اندیشه غرق می شوم که چه بلایی بر سر فلسفه ی «وقف» آمد که تا دوره ی تیموری گوهرشاد بیگمِ مغول تبار، مسجد وقف می کند و ندیمه اش پریزاد مدرسه می سازد(پست قبلی). ولی بزرگ پادشاهان شیعه شمشیر وقف می کنند و جنگ آوریشان را بر مزار امام رئوف به یادگار برای زائران می گذارند؟ (از صفویه تا قاجار) 

وقتِ خروج از حرم باز هم نگاهتان را روی دیوارهای مسجدِ بالا سر بچرخانید و کمی روی نوشته های عربی تامل کنید. دو بیت از دعبل خزاعی شاعرِ شیعیِ شوشی که از یاران حضرت رضا بود کاشیکاری شده است که درباره ی همجواری قبر علی ابن موسی الرضا(ع) و هارون الرشید در مشهد می گوید:

قبران فی طوس خیر الناس کلهم / و قبر شرهم هذا مِنَ العِبَرِ

ما ینفع الرجس من قرب الزکی و لا / علی الزکی بقرب الرجس من ضرر

که ترجمه اش می شود:

در طوس دو قبر قراردارد، یکی بهترین مردم / و دیگری قبر بدترین آنان؛ این است از عبرتهای روزگار

نه ناپاک از نزدیکی به فرد پاک سودی می‌برد و نه / شخص پاک از نزیکی به شخص ناپاک ضرری

 

حرم رضوی

در تصویر دو تا از خوانچه ها پیداست...

 

  • سه شنبه ۴ آبان ۹۵

حال گُل در چنگ چنگیز مغول

گیرم که تیمورِ جهانگیر، سرسلسله ی مقتدر و امیر جهانگشای مغول­تبار پس از در هم کوبیدن دولت عثمانی نامه ای سراسر غلط املایی برای شارل ششم حاکم وقتِ فرانسه فرستاده باشد! گیرم که به بهانه ی آبلیموی شیراز مردم اصفهان را قتل عام کرده باشد، گیرم که هزار اسیر را در هندوستان سر بریده و در نبرد لرستان سردارانِ مقاوم را زنده زنده از دره های مرتفع زاگرس به پایین پرت کرده باشد. گیرم که همه عالم و آدم بدانند که تیمورِ کبیر با همه ی ثروت و مکنتش به رسمِ ایلیاتیِ مغول در چادر زندگی می کرده و کبابِ اسب را پای آتش به نیش می کشیده است...

این ها همه از بادیه نشینیِ مغول بود که میراثش ایران را ویران کرده بود. اما در، بر یک پاشنه نگشته و نمی گردد. حتی سی و چند سال هم همیشه کافیست تا لطافتِ طبعِ ایرانی، قومِ دامادِ* مغول را نرم کند و نور معرفت بر سیاهیِ جهل بتابد و نهرِ دانش در دلِ کوهِ سنگی راه خود را دریابد. نسل دوم مغول در فرهنگ ایران زمین ذوب می شود، شاهرخ بر تخت می نشیند تا شاهِ پسر بر آبادانیِ هر آنچه پدر ویران ساخته بود بکوشد و تحت حمایت او باز سمرقند و هرات بزرگترین مراکز علم و هنر در مشرق زمین شوند. در دوره ی حکومتِ شاهرخ معماری و نقاشی و  موسیقی و خوشنویسی به اوج شکوفایی می رسد و در هرات بزرگترین کتابخانه ی آن روزگاران دایر می شود. بایسنقر پسرِ شاهرخ _آن زاده ی بیابان و پرورده ی ملکِ ایران_ در خوشنویسی به خط پارسی به مرتبت استادی می رسد و مکتب هرات را بنیان می گذارد. در آن دوره کتابهای نفیس مصور می شوند و به زیور تذهیب آراسته می گردند.، تا آنجا که شاهنامه ی بایسنقری تبدیل به یکی از نفیس ترین و معتبر ترین نسخه های خطی برای فرزندانِ قومِ پارسی می شود تا از ترکانِ نیموری میراثی نیکو برای هفتصد سال بعد یادگار بماند.

گوهرشاد بیگم همسرِ شاهرخ در این رنسانس فرهنگی گامی بلند بر می دارد و در ساخت مسجد و مدرسه پیشگام می شود. مسجد و مدرسه ی گوهرشاد در هرات هنوز هم پابرجاست. از آثار حکومتِ این مهربانوی شرقی در ایرانِ کنونی تنها مسجد گوهرشاد، در جوار بارگاه علی بن موسی الرضا(ع) باقی ست. مسجدی که از سال 823 ه.ق بعد از قرنها هنوز هم با معماری منحصر بفردش نگین درخشانِ حرمِ رضوی ست.  

در آن عصرِ طلاییِ خردورزی، دانش و فرهنگ آنقدر در دربار نفوذ پیدا کرده بود که ندیمه های مخصوص گوهرشاد بانو همه اهل فضل و کمال بوده اند. یکی مهری هروی سرآمد شاعره های عصر تیموری بود و دیگری پریزاد که به تاًسی از ارباب خود در جوار مسجدِ گوهرشاد مدرسه ای بنا می کند تا علم بیاید و دین را کامل کند. چند سال بعد روبروی مدرسه ی پریزاد یوسفخان نامی مدرسه ی دو درب را افتتاح می کند تا ضرورت آگاهی و علم آموزی در کنار دین داری در جوارِ امام هشتم(ع) خودنمایی دو چندان داشته باشد.

این روزها وقتی که پابوسِ ثامن الائمه می رویم اگر از سمت باب الجواد (یا باب الرضا) مشرف شویم و در عظمتِ ساختمانهای نیمه تمام و در حالِ تکمیل غرق نشویم، پیش از آن که زرق و برقِ گنبد طلا ما را در خود گرفتار کند وارد مسجد گوهرشاد می شویم. نام گوهرشاد را دو جا می توانیم بر کاشیکاریهای مسجد ببینیم یکی در بالای درب نقره ای که به سمت دارالسیاده می رود و به خط شاهزاده بایسنقر است و دیگری در قسمت وسط و به خط محمدرضا امانی خوشنویس دوره ی صفوی. (من ندیدم) اگر از سمت چپ (سمت بسط شیخ بهایی) از مسجد خارج شویم و از سمت ورودی مردانه به سمت بارگاه برویم مدرسه ی پریزاد و دو درب را مشاهده می کنیم. که اولی تبدیل به مرکز پاسخگویی به مسائل دینی شده و حلقه های معرفت با حضور روحانیون و جمع مردم در آن جمع می شوند و دیگری تبدیل به دارالقران که هروقت من رفتم همخوانی قران و تواشیح در آن برگزار می شده است.

 

 

توضیح در متن: 

* داماد در مغولی گورکان خوانده می شود و این واژه را ازین جهت به کار بردم که تیمور لنگ خود داماد شاه قبلی بود و اینگونه برتخت نشست برای همین او را تیمور گورکانی هم می خوانند.

 

مسجد گوهرشاد

 

پانوشت1: تغییرات ظاهری در ساختمان هر دو مدرسه بسیار زیاد بوده برای حیاط سقف تعبیه شده حوض های حیاط برداشته شده و تبدیل به فضای نشستن عموم شده. ورود به حجره ها برای عموم آزاد نیست.

پانوشت2: سی و چند سال کافی بود برای شکوفایی فرهنگیِ نوادگان مغول ولی نفرین بر ما که سی و چند سال کافی بود تا خودمان بر داشته ها و نداشته های تاریخی و فرهنگیمان آتش بگشاییم و ذوب شویم در فقرِ دانایی.

پانوشت 3: به اصرار یکی از دوستان در این سفر پای یکی از حلقه های معرفت نشستم و بسیار برای روح پریزاد غصه ها خوردم که در مدرسه اش ترویج خرافات هم راه یافته است.

پانوشت4: نکته ای که داشت یادم میرفت اینکه پیش از دوره ی تیموری هم در زمان ایلخانیان، یک دوره ی شکوفایی فرهنگی با همت شاهان مغولتبار داشته ایم. ولی روایت این پست بیشتر به مناسبت سفر مشهد بود و تجلیل از اقدامات شاهرخ و اهل و عیالش در خراسان. جایی که این روزها حتی کنسرت برگزار کردن هم جرم است! چه برسد به شکوفایی موسیقی!!!! عنوان هم بخشی از شعری از قیصر امین پور است.

 

  • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵

ممد نبودی ببینی...

دیروز سالگرد درگذشت محمد جهان آرا بود و فضای مجازی پر شده بود از بزرگداشت و یاد و خاطره ایشان. اما دردی که بر دلم نشست این بود که اغلب تصور می کنند که جهان آرا در جنگ برای آزادسازی خرمشهر به شهادت رسیده و اتفاقا پستهای وبلاگی و اینستاگرامی و تلگرامی شان را هم بر همین مبنا می گذارند. به همین مناسبت لازم دیدم که یک پست قدیمی را باز نشر دهم تا حداقل خواننده های انگشت شمار این وبلاگ دچار این سوء برداشت نشوند.

پس از آزادسازی خرمشهر، کویتی پور شعر "ممد نبودی" را که سروده ی جواد عزیزی بود به یاد محمد جهان آرا خواند و شاید این نوحه به تنها فصل آشنایی نسل ما با محمد جهان آرا تبدیل شد٬ اما خیلی چیزهای دیگر هست که باید درباره او و خانواده اش بدانیم! خیلی بیش از اینکه جهان آرا پیش از انقلاب فعالیت مسلحانه علیه پهلوی می کرد و در جنگ، به سِمَتِ فرماندهی س.پا.ه اهواز منصوب شد. در مهر ۱۳۶۰ پس از شکست حصر آبادان تعدادی از فرماندهان جنگ سوار بر هواپیمای هرکولس سی-۱۳۰ به سوی تهران می آیند تا گزارش جنگ را به مقامات ارائه دهند، اما در حوالی حسن آباد قم پرواز دچار نقص فنی می شود و یوسف کلاهدوز، موسی نامجو، ولی‌الله فلاحی، جواد فکوری، محمد جهان‌آرا و بسیاری دیگر از سرشناسان جبهه ها در این سانحه جان خود را از دست می دهند.

توضیح تکمیلی اینکه محمد خان جهان آرا خانواده ی پرماجرایی داشت، محسن جهان آرا برادر بزرگ تر وی در تهاجم نیروهای عراق به خرمشهر به اسارت گرفته شد و هرگز اثری از وی پیدا نشد. علی جهان آرا برادر دیگرش هم در سال ۵۶ دستگیر و در زندانِ رژیم سابق به قتل رسید. برادر کوچکتر جهان آرا هم نامش حسن بود که در همان سال ۶۰ به اتهام ارتباط با م.جا.ه.دین خل.ق به پانزده سال زندان محکوم می شود و از بخت کوتهش حتی فرماندهی برادر شهیدش نیز او را از اع.دام در سال ٦٧نجات نمی دهد!

این مهرِ ۶۰ هم از آن مهرهای پر مهرِ تاریخ معاصر بوده است...

به یاد تمام میهن پرستانِ جاودان صلوات و فاتحه ای بفرستیم... روحشان شاد.

 

پی نوشت1: برای آشنایی بیشتر با این خانواده اینجا و اینجا و اینجا و اینجا را بخوانید

پی نوشت2: پستای این اواخر دیگه زیادی داره تاریخ معاصر رو زیر و رو میکنه و مث آش شله قلمکار هم میزنه!!!! ازین به بعد باید بیشتر درباره ی همین روزها بنویسم! اینجوری بهتره...

 

  • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵

یک قتلِ نسبتاً عمد در پاییز 1371

پیرمرد دیگر حال و حوصله ی هیچکس را ندارد. از همان اول هم گَنده دماغ و عصبی بود، حالا که دیگر سن و سالی ازو گذشته، هیچکس حتی یادش هم نمی کند. اصلا برای چه کسی مهم است که زمانی می توانست نفر دوم مملکت باشد و تقدیر جور دیگری رقم خورد! حالا فقط می تواند پشت پنجره ی اتاق، روی صندلی بنشیند و به حیاطِ خزان زده خیره شود. این پاییزِ لعنتی، این پاییزِ مُلَوَّن و هفت رنگ، این پاییزِ پر رمز و راز، انگار که هر برگی که از شاخه می افتد او را یاد روزهای از دست رفته اش می اندازد. هر سال پاییز که می رسد همینقدر مشوش می شود و از خشم چُنان بر خود می لرزد که گویی آخرین خزانِ یک قاتل فرا رسیده است و درختانِ لُختِ پاییزی چوبه ی داری هستند که انتظارش را می کشند!

انگار که پاییز، زندگانی اش را زیر و رو کرده باشد. صاحب منصبِ قَدَر قُدرتی که در عهدِ قیام های ایدئولوژیک، کتاب «انقلاب تکاملی اسلام» را نوشته و بعد از انقلابِ آرمانیِ 57، نماینده ی مجلس شده و بعدتر ها در کسوت نخستین کاندیدای حزبِ قدرتمند و انحصار طلبِ جمهوری اسلامی جدی ترین رقیبِ بنی صدرِ 10 میلیونی می توانست باشد که نشد... اگر شیخ علی تهرانی هویت افغانی اش را برملا نمی کرد تاریخ معاصر شاید به گونه ای دیگر رقم می خورد! ایرانی نبود... اصلا چه فرقی می کرد اهل کجا باشد؟ آن وقت ها مبارزات فراملی مُد بود، چپ های غربی می رفتند و به ارتشِ فیدل می پیوستند و یکی یکی کشورهای آمریکای جنوبی را به هم می ریختند؛ بچه شیعه های خاور میانه هم می رفتند لبنان و چریک می شدند! او هم رفت! گیریم که همان رفتن باعث شد با چمران چپ بیفتد! گیریم که همانجا نفرتِ موسی صدر را برانگیخته باشد! این ها دلیل نمی شد که حالا قدرتمندترین مبارزِ انقلابی نباشد! با قذافی آنقدر خوب بود که ایران را از خطرِ امکانِ وجودِ رهبری احتمالی برای آینده چنان پاکسازی کند که هرگز ردی از او پیدا نشود! چمران هم که آنقدر کله شق بود که عمرش به پست و مقام قد ندهد. پیرمرد آنقدر به خودش مغرور بود که هرگز پنهان نمی کرد که پدرِ معنویِ گروهکِ فرقان است. هرکس که مانع بود باید از سرِ راه برداشته می شد... هرطور که شده، هرجای دنیا که باشد...

اما ناگهان ورق برگشت. روز سوم مهر ماه ۱۳۷۱ سوار بر مرکبِ بخت با غرور و نخوت، تفنگ شکاری اش را بر دوش گذاشت و راهیِ ییلاقاتِ اطرافِ تهران شد... پاییز، فصل شکار کبک است و او هرگز تصور نمی کرد که این کبک های خوش خرام چطور خرامیدنِ ستاره ی بخت او را در سپهرِ سیاستِ ایران متوقف خواهند کرد...

حالا رو به حیاطِ خزان گرفته ی زندگی اش نشسته و با خودش می گوید: «آی جلال... رفته بودی شکار کبک، یک لیبرالِ اجنبی پرستِ پدر سوخته را زدی! ناز شستت!» راست می گفت! آخرین جلسه ی دادگاه آنچه در دلش بود را فاش گفته بود: «مقتول را مهدور الدم می دانستم، خدا شاهد است اگر رسول اکرم هم بود، این را می گفت».

آن روز وقتی در طالقان چنان ترکتازی می کرد که گویی مُلکِ پدریِ اوست، وقتی با اعتراضِ صاحب ملک مواجه می شود که هی فلانی در ملک من چه می کنی؟ اصلا تو را به کبک ها چه کار؟ بگذار پرنده ها حداقل آسوده باشند در این ملک! دقیق می شود، می بیند که معترض را خوب می شناسد! لبخند تلخی بر لبش می نشیند و فحشی نثار می کند. سابقه ی ملی مذهبیِ مردک که به ذهنش می رسد، بر دلش گران می آید که محمدرضا رضاخانی که زنده بودنش هم لطفی است در حق او، به شکارِ کبک اعتراض کرده، امثال او که در سفره ی انقلاب، سهمی ندارند چه برسد به حقِّ اعتراض. آن هم اعتراض به یکی از بزرگان مملکتی! « پدر سگ شماها به منّتِ حکومت آزاد مانده اید، حالا زبانت هم دراز شده مادر به خطا...»

صاحب زمین به سمتش می دود که حقِ کلام خشمگین و بی عفتیِ زبانش را کف دستش بگذارد، شکارچی سمتش شلیک می کند. اول دو گلوله جلوی پایش می چکاند و وقتی که می بیند کشاورز متهورتر از ترسناکیِ حاکمیت است گلوله ی بعدی را توی شکمش شلیک می کند... و این گلوله ی آخر می شود سایه ی نحسِ جغدی شوم که بر دوشِ فرشته ی عدالت می نشیند تا بین عدل و اعتبار یکی را انتخاب کند، یا هیچ کدام را...

دادگاه ها یکی پس از دیگری برگزار می شود. هر قاضی که ره به سوی عدالت می رود، پرونده از دستش خارج می گردد. دوستان و دشمنانِ پر شمارِ شکارچیِ انسان، در روندِ پرونده دخالت می کنند. مسندِ قضا را یارای استقلال نیست. مدرسِ سابقِ دانشسرای تعلیماتِ دینی و شکارچیِ زندانیِ فعلی در روند دادگاه ها از دروغ های ضد و نقیض فروگزار نمی کند و به حکمِ مصالح، بدونِ وثیقه آزادانه روزگار می گذراند، در آن سوی گود، خانواده ی برزگرِ مقتول _مترجمِ کتابِ «امپریالیسمِ ژاپن»_ تمام تلاششان را می کنند تا خونِ شهیدشان پایمال نشود...

عاقبت با اعمالِ نفوذ ریاستِ وقتِ قوه ی قضائیه، پرونده در دستِ آن قاضی قرار می گیرد که می بایست حکم به ناحق می داد. علی رغم شواهد و مدارکِ مستدلّ و گزارش پزشکی قانونی و شهادت شاهدان عینی، قتلِ عمد به غیرِعمد بدل می شود و فرشته ی عدالت مثل همیشه چشم بر ناداوری ها می بندد.

این روزها باز پاییز رسیده است و شکارچی سخت در خاطراتش غرق شده. او که در جوانی «کتاب تاریخ» نوشته بود و «نطق تاریخی» کاشف الغطاء را ترجمه کرده بود، حالا در پیرانه سری با خشم همیشگی اش به طنزِ تلخِ تاریخ می خندد که بعد از هفده سال در پاییز 88 «حکومت اینگونه رقم زد که قاتل آزاد بماند و فرزند مقتول در بند.» دستِ تردستِ زمانه چه حُقّه ها که در چنته ندارد و چه شعبده ها که برای اهل این روزگار کنار نگذاشته است. قتلِ عمد اگر چه به قصاص منجر نشد اما دامنگیرِ چریک افغانی شد و برای همیشه نشانِ باز نشسته ی سیاسی بر سینه اش چسباند. پسرِ مترجمِ ملی مذهبیِ مقتول، به مانندِ پدر گرفتارِ حکمِ ناعادلانه ی بیدادگاه های پس از کودتا شد، رئیسِ وقتِ دستگاهِ قضا که آشکارا خونِ پدر را پایمال کرده بود به جهدِ مردمِ تهران با کارتِ قرمزِ سیاسی مواجه شد و از ورودِ مجدّد به مجلسِ خبرگان باز ماند. و قاضیِ قاتلِ سالِ 88 ،که حکمِ پسر بر عهده ی او بود و خون بسیاری از جوانانِ وطن بر گردنش، در حال دست و پا زدن برای نجاتی به سبکِ نجاتِ قاتلِ افغان تبار. و همچنان روزگار ادامه دارد و همگی منتظر شعبده ای دیگر به جعبه ی جادویی زمانه چشم دوخته ایم ببینیم که تاریخ را چگونه رقم خواهد زد؟ تراژدی؟ یا کمدی؟

 

این عکس از گزارشی است که شکوفه یوسفی در تاریخ 8خرداد 1382

برای روزنامه ی یاس نو تدارک دیده بود

روزنامه ی اطلاعات خبر از افغانی بودن پدر و مادر مهمترین رقیب بنی صدر می دهد

 

 

پا نوشت ها: 

1. اصل این ماجرا را در پارسینه مطالعه کنید و برای آشنایی بیشتر با جلال الدین فارسی اینجا را بخوانید.

2. نامه ی آرمان رضاخانی، فرزند رضا رضاخانی که بعد از وقایع 88 دستگیر شده بود را در سحام نیوز بخوانید.

3. پست های من به هیچ وجه سیاسی نیست. بلکه داستانهایی خیال انگیز است از تاریخ معاصر ایران و جهان!!! پس برای رسیدن به واقعیت بهتر است به منابع دیگر مراجعه کنید!!!! لطفا!

  • دوشنبه ۵ مهر ۹۵
اینجا دغدغه های روزانه ی یکی از اهالی ایران زمین را می خوانید