اصل هویگنس

سرماخوردگی شدید تمام وجودم را فرا گرفته و تا جایی پیش رفته که احساس می‌کنم هرلحظه ممکن است برای همیشه به رخت‌خواب بچسباندم! در هفته‌ای که گذشت دو سه تا اتفاق بد، آن‌قدر پشت سر هم و رگباری بر سرم آوار شده‌اند که تاب نیاوردم بهای سلامتی را با لم دادن کنار بخاری بپردازم. با چهل و چند درجه تب راه افتادم توی کوچه و خیابان پی اینکه شاید اوضاعم را کمی بهتر کنم، اما همه‌ی تلاش‌ها نتیجه‌ی عکس داد. یک روز در حالی که لرزِ عفونت تمام وجودم را گرفته بود زیر آفتاب کم رمق پاییز خودم را چسباندم به دیواری گوشه ی یک پارکِ خزان‌زده‌ی لخت و عور و چشم‌هایم را بستم و سعی کردم از گرمای اشعه‌ی زندگی‌بخش خورشید استفاده کنم. وقتی که نور روی لبانم نشست یاد گرمای لبانت افتادم که یک روز سرد پاییزی برای اولین بار طعمشان را چشیدم. گرم بودند و شیرین، مثل طعم خرماهای جنوب... خرما را باید با چای نوشید با خاطره. با حس آن مرد جنوبی که تسمه‌ای دور کمرش می‌اندازد و از درخت بالا می‌رود تا موهبت الهی را از درخت بچیند. حالا من از درخت خاطرات بالا می‌روم و میرسم به پله‌ای که تو باید روی آن بایستی تا قدت به لب‌های من برسد... مست گرمی آفتاب می‌شوم و سعی می‌کنم درد قفسه‌ی سینه را فراموش کنم.
به نوری فکر می‌کنم که از خورشید آمده تا روی تن زمین بتابد و بعد به تو فکر می‌کنم که نور خاطره‌ات روی تن من نشسته و دارد مرا گرم می‌کند.  اصل هویگنس در فیزیک، روشی برای تحلیل انتشار موج است. این اصل می‌گوید هر نقطه از موج پیش‌رونده خودش چشمه‌ای تازه در انتشار موج است. موج نهایی جمع همهٔ این موج ‌های پیش‌رونده است و تو جمع همه‌ی این خاطرات پیش‌رونده‌ای که اینک درون من ارتعاش ایجاد کرده‌اند. این لرزه نه از سرماست و نه از عفونت... این موج سنگین گذر خاطرات است که نمی‌گذرد.
 دست خیالت را می‌گیرم و دوتایی می‌رویم می‌نشینیم روی یکی از نیم‌کت‌های پارک و شروع می‌کنیم به شمردن پاییزهایی که آمدند و رفتند. پاییزهایی که آمدند و رفتی، پاییزهایی که آمدند و آمدم... می‌خندی و می‌گویی: آمدی؟ می‌خندم و می‌گویم: همه رفتن‌هایشان را می‌گذارند برای پاییز، من آمدن‌هایم را... آمده‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم...
با شیطنت می‌گویی: ور که بگویمت که نی؟
می‌خندم و لب‌هایم را به پیشانی‌ات می‌چسبانم و زمزمه می‌کنم که: نی شکنم، شکر برم...


چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
                                                                              حضرت حافظ
  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

حرف مفت

همه‌جا پر از حرف مفته...

چرا ما آدم‌هایی شدیم که عادت کردیم درباره همه چی نظر بدیم؟

  • دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶

اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه

از یه جایی به بعد دیگه به هیچی نمی‌تونی پناه ببری... نه نقاشی، نه ادبیات، نه عشق، نه یار، نه سیگار...

کاش لااقل بارون می‌بارید



-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ راستی من پست قبلی رو خیلی دوست میداشتم ، شاید شما هم دوست داشتید

  • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶

زنی در زنجیر

نزدیک‌ترین سحابی به زمین اسمش «آندرومدا» است و بیش از هزار سال پیش نخستین بار یک ایرانی رصدش کرده‌است (964 میلادی). ذوق شرقی در روح مُنجمان آسیای میانه آنچنان جوشان بوده که این سحابیِ زیبا را همچون زنی در زنجیر می‌بینند و شاید در سلسله‌ی موی اون چنان اسیر می‌شوند که نامش را «امرأة المسلسله» می‌نامند. هفتصد سال بعد یک ستاره‌شناس آلمانی مسحور ساحره‌ای دل‌فریب در آسمان هفتم می‌شود و  او را زیباتر از پریان دریایی توصیف می‌کند. شاید برای همین است که صد سال بعد از آن وقتی‌که قرار می‌شود بنیان‌های علم را محکم‌تر کنند به جای عبدالرحمان، مارکوس را کاشف «آندرومده‌آ» معرفی می‌کنند و زنِ اسیر در زنجیرِ خاور میانه را بدل به آندرومده‌آ، دختر زیباروی افسانه‌های یونان می‌کنند که برهنه در مقابل هیولای دریا به صخره بستند تا قربانی جهل مردم شود...

و چه وحشتناک است جهل، و چه وحشتناک‌تر، سقوط از آسمانِ دانش به ژرفنای دره‌ی جهل... و هزاران افسوس که ما ایرانی‌ها انسان‌های اندیشمندی بودیم که بیش از هزار سالِ پیش سلسله‌ی موی دوست را در فلک هفتمین می‌دیدیم و حالا تمام مسائلمان خلاصه شده است در پنهان کردن تار مویی و چگونگی التذاذ از کمان‌ابرویی... عجیب است که چنان بر سقوط اصرار داریم که بر طبل بی‌عاری‌مان می‌کوبیم و هر دم رسوایی‌مان را جار می‌زنیم... آری «باید ببازیم» باختن حق کسانی است که این سقوط را می‌بینند و سکوت می‌کنند.


پی‌نوشت: ممنون که کانال خمارمستی را دنبال می‌کنید...


سلسلهٔ موی دوست 

حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست

 فارغ از این ماجراست

سعدی جان جانان

  • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

خواهر ماکارونی!

آدم که خواهر نداشته باشه انگار که ماکارونی ته‌دیگ نداشته باشه! اون‌وقت نصف لذتای دنیا رو درک نمی‌کنی! مثل حیاطی که باغچه نداره، یا باغچه‌ای که درخت نداره، یا درختی که میوه نداره... شایدم میوه‌ای که انار نیست تا خواهرت برات دونش کنه...

یا مثلا نداشتن خواهر تو زندگی شبیه اینه که جعبه مدادرنگیات رنگ آبی نداشته باشه، اون‌وقت نمی‌تونی باش آسمون رو نقاشی کنی! اگه آسمون نداشته باشی کبوترا باید کجا پرواز کنن؟

آهای خواهردارا راستش حسودیم میشه بتون!!!


یا حق


  • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

مدرسه عشق


بسیج مدرسه‌ی عشق است، ولی ای کاش این عشقی را که  در سراسر کشور صرف تدارک این همه پرچم، برای همین یک روزِ سالگردِ تاسیس مدرسه‌تان کرده‌اید، پولش را صرف تاسیس مدرسه‌ای برای شهرهای زلزله‌زده می‌کردید...

هیچ حواستان هست که چه کودکان بی‌پناهی در غرب کشور هستند که پدر و مادرشان را در زلزله از دست داده‌اند و شب‌های زمستانشان یخبندان محبت است... ای کاش عشق سوزانتان صرف روشن کردن چراغ دل اینان می‌شد.

بسیج لشکر مخلص خداست نه پرچم‌دار بنده‌ی خدا.


جنــگ ها می آشتـی آرد درســـت

مــارگیـر از بهــر یــاری مار جست

                                     مولانای جانان


 

  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶

بحران در مدیریت بحران

یک شب سرد پاییزی در خانه نشسته‌ای و با خانواده گپ می‌زنی که به یکباره شهر می‌لرزد. با خودت می‌گویی که خدا را شکر که آنقدرها هم بزرگ نبود و در این منطقه چنین زلزله‌هایی طبیعی است اما وقتی که شبکه‌های اجتماعی غلغله می‌شود از اخبار زلزله قلبت فرو می‌ریزد. یکی از لرزش ارومیه می‌گوید و دیگری از لرزش همدان، دوستی از بوشهر خبر می‌دهد و دیگری از تهران. تماس میگیری با دوست و آشناهایی است که در این شهرها داری و جویای احوالشان می‌شوی و همزمان اولین کاری که به ذهنت می‌رسد مراجعه به رسانه‌ی ملی است و سایت شبکه‌ی لرزه نگاری موسسه ژئوفیزیک به عنوان مرجع رسمی اطلاعرسانی پیرامون زلزله. اولی که به روی مبارکش نمی‌ّآورد و دومی هم (احتمالا به دلیل افزایش مراجعین) از دسترس خارج شده‌است. در عوض یو اس جی اس (پایگاه زمین‌شناسی ارتش آمریکا) که همیشه معتبرترین و به‌روزترین منبع اطلاعاتی درباره‌ی زمین‌لرزه‌های دنیاست، بزرگی زلزله را اعلام کرده و محل آن را در مرز ایران و عراق تعیین نموده است. پای شبکه خبر می‌نشینی و در حالی‌که حرف‌های صدمن یه‌غازِ وزیر کار پیرامون معضل اشتغال دهه‌شصتی‌ها حالت را به هم می‌زند بالاخره زیرنویس‌های «خبر فوری» شروع می‌َشود و مجری مکالمه‌ی جذاب را قطع می‌کند و طوری که گویی خبری که مدتها قبل بین مردم دست به دست می‌شد تازه به دستش رسیده از زلزله‌ای خبر می‌دهد که شمال عراق را لرزانده و تلفاتی از آن گزارش نشده است. تا سه ساعت بعد از زلزله مجری شبکه خبر به تماس‌هایی با خبرنگارانش در بغداد و نجف قناعت می‌کند و یک نفر هم پشت خط می‌آید که می‌گوید در ایلام هم اوضاع رو به راه است. رسانه‌های مجازی از تخریب شدید در قصر شیرین و سرپل ذهاب می‌دهند و شبکه‌های دیگر تلویزیون هم به پخش تبلیغ پوشک بچه ادامه می‌دهند. بالاخره فرماندار قصر شیرین پشت خط می‌آید و می‌گوید: «من نمی‌دونم بزرگی زلزله چقدر بوده است ولی به نظر میاد مشکلی نیست!» بر اساس چارت سازمانی وزارت کشور رییس ستاد بحران در شهرستان شخص فرماندار است و باید بلافاصله امکانات را در شرایط بحران فراهم نماید. اما اینطور به نظر می‌رسد که آنقدر مانورهای مربوطه کارگر بوده‌اند که فرماندار هنوز دنبال لنگه‌ی جوراب خودش می‌گشته و هنوز نتوانسته برآوردی از شرایط داشته باشد. اگر اخبار را مرور کرده باشید می‌دانید همین چند روز پیش هفته‌ی پدافند غیرعامل بود و همه‌ی استان‌ها موظف به برگزاری مانور واکنش سریع در شرایط بحران بودند، باید از مدیرکل استان سوال کرد که چرا به‌جایش همایش پیاده‌روی خانوادگی در گیلان‌غرب برگزار کرده است؟ (عکسش در سایت اداره‌ی مربوطه موجود است اگر سرچ کنید.)


احتمالا شما هم مثل من فیلم‌های هالیوودی را دیده‌اید که وقتی حوادث غیرمترقبه اتفاق می‌افتند هلیکوپترهای امداد و نجات بلافاصله خودشان را به محل می‌رسانند و پشت سرش خبرنگارها و رسانه‌ها برای پوشش خبری می‌آیند و پخش زنده شروع می‌شود، حتی همین زمین‌لرزه‌ی اریس و ورزقان هم بی‌بی‌سی (که هنوز در ایران گزارش‌گر رسمی داشت) از مناطق زلزله‌زده گزارش زنده می‌فرستاد. ولی این‌بار در حالیکه دو ساعت از زلزله می‌گذشت هنوز هیچ تصویری مخابره نشده بود. بگذریم از اینکه در این سال‌ها رسم شده است خبرنگاران توی خانه بنشینند و نماینده‌ی اورژانس و هلال احمر مرجع اخبار رسمی شوند.

در عملیات‌های امداد و نجات مفیدترین زمان دو ساعت نخست بعد از زلزله‌ است. دو ساعتی که در ایران صرف تصمیم‌گیری برای اعلام کردن یا نکردن فاجعه می‌شود. بعد از آن مجری شبکه خبر مدام با تاکید بر وجود کانون زلزله در عراق، اعلام می‌کند که خوشبختانه تلفات خیلی کم بوده است. روزنامه‌ی نوپای جامعه فردا که می‌خواهد بین روزنامه‌ها برای خودش جایگاهی کسب کند و خودی نشان دهد شبانه مصاحبه‌ای با دکتر عکاشه ترتیب می‌دهد و با شیطنت (شاید هم کم‌تجربگی) اینطور القا می‌کند که تمام حرف این دکتر کهنه‌کار، این بوده که «خدا را شکر زلزله ساعات ابتدایی شب رخ داده است!!!» البته در کشوری که امداد هوایی منوط به روشن شدن هواست و در استانی که حتی یک هلیکوپتر حضور ندارد باید خدا را شکر کرد که مردم هنوز نخوابیده بودند و با پیش‌لرزه‌ی بزرگی که آمده بود زودتر از خانه‌هایشان بیرون آمده‌اند تا فرشته‌ی مرگ روحشان را با خود به دیار باقی نبرد.

اولین امدادرسان‌هایی که بعداً تصاویرشان منتشر شد سربازان مظلومی بودند که در تمام خدمتشان هیچ‌کس بدان‌ها آموزش امداد و نجات نداده بود و زلزله از بین خودشان هم تا توانسته بود تلفات گرفته بود تا باز به همه اثبات شود پادگان‌ها هم امن نیستند.

هنوز از هول و ولای زلزله بیرون نیامده‌ایم که مردمِ همیشه در صحنه این وحشتِ جانسوز را به سخره می‌گیرند و حجم بالای جوک‌های خُنک به کانال‌های تلگرامی سرازیر می‌شود. این فاجعه آن‌قدر مهوع است که پیش خودت می‌اندیشی که این زلزله نه تنها سبب ویرانی بخش‌هایی از غرب کشور شد بلکه سبب آشکار شدن ویرانه‌های فرهنگ یک ملت بود. ملتی که به جای همدلی و همدردی با هم‌وطنانشان، رخدادی بدین دردناکی را دستمایه‌ی تمسخر و استهزاء می‌کنند.

شب به نیمه نرسیده که بخشی دیگر از هم‌وطنان در نبود منابع موثق اطلاعاتی شروع به شایعه‌سازی درباره‌ی پیش‌بینی‌های دانشمندان آمریکایی می‌کنند که قرار است زلزله‌ای به مراتب بزرگتر در اوایل صبح غرب کشور را بلرزاند و آزمایش هسته‌ای بوده و ترکیه می‌خواسته کردستان عراق را نابود سازد و هزاران حرف و حدیث بی اساس دیگر که دستاورد رواج دروغگویی در جامعه‌ی ما هستند. به راستی رسانه‌های ضعیف در قوت گرفتن چنین شایعاتی چقدر نقش دارند؟ در زمان بحران است که عیار عملکرد مسئولین امر سنجیده می‌شود.


صبح که می‌شود مسئولین صبحانه‌هایشان را می‌خورند و یادشان می‌افتد که ستاد بحران تشکیل دهند. رییس جمهور زنگ می‌زند به معاون اول و می‌گوید تمام امکانات را بسیج کنید برای امدادرسانی به هموطنان در «ساعات اولیه». معاون اول گوشی را بر می‌دارد و در تماس‌هایی جداگانه به وزرای راه و نیرو و کشور زنگ می‌زند و دستورات اکید رییس جمهور را منتقل می‌کند. بعد وزیر راه که با خودش می‌گوید انتظار که ندارید من بروم کمک فرهاد بیستون را بتراشم و از وسطش تونل حفر کنم؟ پس بهتر است یک مصاحبه ترتیب دهم و بگویم وضع راه‌های منطقه خوب است! (اما تو باور نکن) وزیر نیرو هم با اینکه تخصصش آب است آب می‌بندد به آمار و ارقام و می‌گوید حال آب و برق منطقه هم خوب است! (اما تو باور نکن) وزیر کشور که در هفته‌ی گذشته بوی استیضاح به دماغش خورده‌است ماستش را کیسه می‌کند و جلسه‌ای تشکبل می‌دهد و جلوی دوربین‌های رسانه‌ی مثلا ملی زنگ می‌زند به استاندار کرمانشاه تا دستور دهد که تمام امکانات برای نجات هم‌میهنانمان بسیج شوند البته در «ساعات اولیه»! بعد استاندار به فرماندار زنگ می‌زند و فرماندار هرچه شماره‌ی بخش‌دار را می‌گیرد جواب نمی‌دهد در «ساعات اولیه»! اینطور می‌شود که می‌فهمند خطوط مخابراتی در برخی مناطق قطع‌اند! مسیر تماس‌ها برعکس طی می‌شود تا معاون اول خبردار شود و به وزیر مخابرات زنگ بزند در همان «ساعات اولیه».  آقای وزیر مخابرات هم که در حال خواندن کامنت‌های مردم پای توییت جدیدش درباره‌ی  اینترنت پر سرعت در مسیر کربلاست تصمیم می‌گیرد دو ساعت مکالمه‌ی رایگان به مردم زلزله زده ببخشد البته این‌بار پس از وصل شدن خطوط در «ساعات اولیه».

در همین اثنی شبکه خبر رئیس شبکه‌ی لرزه‌نگاری کشور را می‌آورد و می‌خواهد همه‌ی دروغ‌هایی را که این شبکه دیشب به خورد مردم داده‌است ماله‌کشی کند. مجری می‌گوید خبرگزاری‌های غربی اطلاعات غلطی از محل زلزله گزارش کرده بودند و ما را به اشتباه انداختند، اما آقای رییس که انگار از مرحله پرت است می‌گوید ما از همان دقایق نخست محل زلزله را در ازگله‌ی کرمانشاه اعلام کرده‌ایم، دکتر مرادی با دقت و تخصصی گزارش خود را ارائه می‌دهد و مجری شبکه خبر باز طوری برخورد می‌کند که انگار غربی‌ها اخبار اشتباه داده‌اند و حالا ما به یکباره مچ آن‌ها را گرفته‌ایم و اطلاعاتشان را تصحیح کرده‌ایم.

سایت‌ها و کانال‌های خبری از بالا رفتن حجم ترافیک در مناطق مرزی خبر می‌دهند و مردم از دستگیری تعدادی غارت‌گر خبر می‌دهند تا نیروی انتظامی هرگونه اسباب کشی در استان کرمانشاه ممنوع نماید.

کم کم همه چیز روی روال می‌افتد. هلال احمر چادر توزیع می‌کند، پزشکان اورژانس از جان گذشتگی می‌کنند. آوار برداری شروع می‌شود. کم کم آمار تلفات می‌رسد و لحظه به لحظه بالا می‌رود. عکس‌ها و فیلم‌ها دست به دست می‌شود و شبکه خبر دوربینش را روبروی فرمانداری سرپل‌ذهاب می‌کارد تا به سبک فاجعه‌ی پلاسکو  مثلا گزارش «لیو» ارائه دهد! تصویر ساختمان‌های ویران‌شده‌ی مسکن مهر منتشر می‌شود و جناح‌های سیاسی به جان هم می‌افتند که ما این‌ها را تحویل نداده‌ایم و آن دیگری مسئولش بوده است.

فلان حاج آقا در فلان برنامه‌ی تلویزیون از امتحان الهی می‌گوید و دیگری از مردم می‌خواهد از دولت توقع کمک نداشته باشند. آن یکی هم همه چیز را به تار موی دختران سرزمینم ربط می‌دهد و برای آمرزش گناهانمان طلب استغفار می‌کند.

مسئولین هم کارشان شده اینکه دائم در تلویزیون بیایند و از مردم بخواهند که اخبار را از مجاری رسمی دنبال کنند ولی به راستی از کدام مجاری رسمی؟ شبکه خبری که خبرهایش از مردم عادی هم عقبتر است و سابقه‌ی دروغ‌پردازی‌اش از همین دیشب در ذهن مردم نقش بسته یا ستاد بحرانی که 10 ساعت بعد از حادثه کار خود را شروع کرده؟

گویی که در این گوشه از جهان، مدیریت بحران خود بحرانی بزرگتر است.



پی‌نوشت: ممنون که کانال خمارمستی را دنبال می‌کنید...

لبخندها فسرد
پیوندها گسست
آوای لای لای زنان در گلو شکست
گلبرگ آرزوی جوانان بخاک ریخت
جغد فراق بر سر ویرانه ها نشست
-از خشم زلزله-
                مهدی سهیلی
  • دوشنبه ۲۲ آبان ۹۶

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

من اینجا بس دلم تنگ است  

 وهر سازی که می‌بینم بد آهنگ است 


+  انگار که باید به نصیحت اخوان ثالث گوش بدم و قدم در راه بی فرجام بگذارم!



خوندن پست قبلی به شدت ثواب داره...

کامنت گذاشتن اجر عمل رو بالا میبره!

  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶

عزب اوقلی خان و عابربانک‌زاده‌ی هدایتی!


جناب آقای حاج آقا عابربانک‌زاده‌ی هدایتی

خودپرداز محترم باشگاه پرسپولیس

سلامُ علیکم


اینجانب یک عدد جوان عزب اوقلیِ بیکارِ دهه شصتی، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد از دانشگاه سراسری بووووووق (اسمش رو نمیگم که مسئولین خجالت نکشند) با 8 عدد مقاله در طرح‌ها و سایزهای مختلف اعم از ISI علمی پژوهشی و همایشی ولی فاقد هرگونه ژن خوب دارای سابقه همکاری با ارگان‌ها نهادها سازمان‌ها و... در قالب طرح‌های بیگاری و سواری دادن به کارفرمایان محترم بوده و اینک با رانندگی تاکسی و دریافت مبلغ به ازای هر نفر حداکثر 1000 تومان گذران زندگی می‌نمایم.

 از آنجا که تمام کمک‌های بلاعوضی را که حضرتعالی به باشگاه معزز پرسپولیس می‌پردازید «خرج عطینا» می‌شود و محض نمونه یک میلیارد و ششصد میلیونی که باید صرف گرفتن رضایت نامه عالیجناب طارمی از ریزه اسپور می‌شد تبدیل به پورشه‌ی حضرت آقای گل شده تا زیر پای مفخمشان بیندازند و در مناطق شمال تهران دور دور نمایند!!!‌ لذا تقاضا دارم بجای چنین کمک‌هایی که حتی مدیران باشگاه منکر آن‌ها می‌شوند نصف مبلغ مذکور را به این هوادارِ کوچک باشگاه بدهید تا علاوه بر اشتغال خودم، مقدمات کارآفرینی برای چند فارغ‌التحصیل نخبه را نیز فراهم آورم.

با تشکر فراوان اعلام می‌دارد آمادگی پذیرش هرنوع شغلی وجود دارد، کار خود را به ما بسپارید! تا حقوقتان را به بهترین نحو برایتان خرج نماییم!!!

ضمناً پایان نامه می‌نویسیم مقاله استخراج می‌کنیم، شما را دربست تا مقصد می‌بریم آب حوض می‌کشیم آهن پاره، مس قراضه خریداریم...


رونوشت:

1. حضرت وزیر الورزشین و سلطان الگردشین بدون عکس با شرت و کفش ورزشی و قس علی هذا مسعودخان سلطانی فر!

2. مفخرالاولیا مشفق العلما رئیس الروسای فوتبال ایران تاج ورزش کشور و به ویژه اصفهان حفظه الله!

3. خندان المعاونین فی امور المشفقین و الکفاشین استاد کفاشیان زاده

4. تقی تاکسی کارشناس مسائل سیاسی خاورمیانه





پی‌نوشت: ممنون که کانال خمارمستی را دنبال می‌کنید...

* خرج عطینا ضرب المثل تشریف دارن یعنی خرج باطل (الکی)، پولی که به مصرف درستی نرسیده باشد. اطینا و اتینا هم می‌نویسندش
**  این پست هم کامنتی تشریف داشتن که واسه این پست وبلاگ الدین نوشتم.


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
                                                       حضرت حافظ


  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

هستم ولی خسته م

احساس می‌کنم خمارمستی خیلی خسته است.

دیگه کسی اینجا رو نمی‌خونه...

قبلنا با دوستای وبلاگیم یه انس و الفتی داشتیم که تا یه مدت یکی نبود بقیه میومدن سراغ احوال می‌گرفتن که هی فلانی! حواست هست نیستی؟ حواست هست که ما دلنگرانتیم...

دروغ چرا منم دیگه خیلی وقته سراغ کسی رو نمی‌گیرم

چقدر درد دلایی که تو وبلاگستان برای هم می‌نوشتیم! آدمایی که هیچوقت همو ندیده بودیم و همدیگه رو دوس داشتیم

منم مث خمار خسته ام. اونقدر بالا پایین چشیدم این چندسال اخیر که واقعا نیاز دارم تغییرات اساسی تو زندگیم رخ بده

فردا یه روز سرنوشت سازه واسه من. شاید جوری که مسیر زندگیم کلا عوض شه، نمیدونم چی پیش بیاد

توکل به خدا

دعام کنید



  • سه شنبه ۱۸ مهر ۹۶
اینجا دغدغه های روزانه ی یکی از اهالی ایران زمین را می خوانید