و باز... آغاز

پس از صعود به قله‌ی قربانگاه و تاب نیاوردن خنجر زدن به قلب و پس از آن سقوط از اوج به ته دره‌ی تاریک انزوا و سکوت... مدتی در خود فرو رفتم و مرگ را پس زدم. چشمانم را بستم و به امید دیدار آدم و حوا در بهشت، آرام خوابیدم...

صدای خنده‌ی پسرک که با مادرش در بهشت زندگی می‌دوید در گوشم بود و آوای قدسی شجریان که فضای بهشت را عطرآگین کرده بود و ناگاه آفرودیته، ایزدبانوی عشق و زیبایی، زیباترین الهه‌ی ساکن الیمپ که رومیان ونوسش می‌خوانند رقصان و خرامان بیامد و قطره‌ای از محبت بر پیکر زخمی و رنجورم چکانید و شور زندگی باز در من بیدار شد.

و من چشم باز کردم ، گویا از سفری سخت و طاقت‌فرسا از سرزمین مردگان برگشته بودم...

حالا روز دیگری است. 

و باز ... آغاز...

  • شنبه ۱۹ مهر ۹۹

زخم سقوط

دلم می‌خواهد سرم را روی پایت بگذارم و تو موهایم را نوازش کنی خواهرک.

پسرک هم بیاید و حسودی‌ کند به دایی‌اش که خسته و زخمی دارد کم‌کم به خواب می‌رود.

به  پسرک لبخند میزنم و دستی به سر و رویش می‌کشم و به تو می‌گویم کاش می‌شد هم‌سن قندعسلت می‌شدم.

می‌گویی اوای ادخلوها بسلام امنین را شنیدی؟ می‌گویم‌ بالای قله هیچ نبود، نه خبر از قوچ ابراهیم بود و نه درخت موسی آتشی برافروخته بود و نه غار محمد آنجا بود که برای نجات به خلوت تنهایی‌هایش پناه ببرم. فقط من بودم و خنجری بود که در دست گرفته بودم و مقصدش نه گردن، که خداوندگارتان‌ بر روی رگش نشسته بود بلکه قلبم که عشقی کهن در آن جاودانه شده‌ بود... می‌خواستم خنجر بر سینه فرو کنم و قلب از کالبد بیرون کشم اما... اما دستم  لرزید... مرا یارای فرود آوردن این ضربت نبود. برای همین از قله به پایین پریدم. سقوط از اوج...  و چه دردناک است سقوط، و چه دردناک‌تر جراحت حاصل از سقوط... الان خیلی خسته ام خواهرک... تمام وجودم درد می‌کند... بگذار همینجا بخوابم با نوازش‌های تو و خنده‌های پسرک... کاش می‌شد وقتی بیدار می‌شوم متوجه شوم زندگی پس از هبوط کابوسی وحشتناک بوده است و حالا همه‌چیز در بهشت مهیای آدم و حواست. راستی می‌دانستی بهشت همین لبخند پسرک به زندگی است؟ ...

من میخوابم، شما هر دو لبخند بزنید...

  • چهارشنبه ۱ مرداد ۹۹

پول قوچ شمس اله خان

دارم برای رسیدن به قربانگاه هزینه می‌دم

شاید لازمه

شاید پول قوچی باشه که به جای من فرستاده خواهد شد

من هنوز به خدای قوچ‌ها اعتقاد دارم

کارد توی دستمه و دارم به نوک قله نزدیک می‌شم

نگران نباش رفیق من این بار هم زنده برمی‌گردم هرچند مطمئنم دیگه آرش سابق نخواهم بود

وقتی که این سفر به پایان برسد می‌خندم و فریاد می‌زنم من نه ابراهیمم نه اسماعیلم و نه اسحاق، من آرشم

من ایستاده می‌میرم

 

  • دوشنبه ۱۲ خرداد ۹۹

از قربانگاه قوچ تا اتاق عمل

خب...

دیگه تموم میشه.

یه جراحی بزرگ در پیش رو دارم. 

دارم خودم رو می‌سپارم به ... 

جدی به کی می‌سپارم؟

جراح خودمم، زندگی از خودمه، به هیچکس هم ربطی نداره... 

دیگه تموم می‌شه.

همه چی...

ابراهیم میخواست اسماعیل را قربانی کنه

من خودم را

به قربانگاه می‌فرستم

هیچ خدایی هم قوچ نمی‌فرسته

 

  • جمعه ۲ خرداد ۹۹

پدر...

﷽ .

#پدر

من به تو مدیون‌‌ام

به چشم‌های خسته‌‌ات

به انگشت‌های پینه‌‌بسته‌‌ات

به موهای جوگندمی‌‌ات که حالا دیگر برف تجربه سپیدپوش‌‌شان کرده...

من به تعداد روزان و شبانِ قرن‌های پُر عداوت انسان علیه انسانیت به تو مدیون‌‌ام

به خاطر روزهای سختی که در جدال با دیوِ روزگار، مردانه ایستادی تا از تو ایستادگی بیاموزیم...

به خاطر تمام شب‌های بی‌پایانِ درد و رنج و تباهی که گرمی نفست حرارت ایمان بود و قُوَّتِ بازوی‌‌ات تأمین کننده‌ی قوتِ غالب‌‌مان.

به اندازه‌‌ی تمام هزاره‌های طولانیِ «زندگی» پس از «هبوط» به تو مدیون‌‌ام

به لبخندت، به اشک‌هایت که هیچ‌وقت ندیدم‌‌شان، به اخم‌‌های پر ابهتت. به مهربانیِ جاودانه‌ات که پشت جذبه‌ی دوست داشتنی‌‌ات پنهانش می‌کنی. به اندازه‌ی تمامِ تاریخِ بشریّت، از آدم تا خاتم، به اندازه‌ی تمام اندیشه‌های لامحال، از ارسطو تا دکارت، به اندازه‌ی تمام فیلم‌های ساخته و نساخته از چاپلین تا کیشلوفسکی، به اندازه‌ی تمام کتاب‌های نوشته و ننوشته، تمام طرح‌های نقش بسته و نبسته در صحنه‌ی تاریخ، که تو خود، تاریخِ مجسمی، من به تو مدیون‌‌ام.

 

در زمانه‌ای که شعور متاع بی‌ارزشی تلقی می‌شد و آگاهی سزای‌‌اش چماق بود، تو چراغ دانایی را در وجودم بر انگیختی و مرا در مسیر انسانیت رهنمون ساختی، گفتی: «نترس، برو، طاقت بیار» و من از تو یاد گرفتم ایستادن را و طاقت آوردن را...

و چه آرزوی جاودانه‌‌ایست برافراشته نگاه داشتن بیرقی که تو به دستم داده‌ای. 

هرچه هستم، هرچه می‌توانستم باشم و نشدم. هرچه دارم و هر آنچه خواهم داشت را به تو مدیون‌‌ام.

مرد

یگانه

اسطوره

پدر

روزت مبارک

 

چشم بد دور، گوش شیطان کر، سایه‌ات مستدام

  • يكشنبه ۱۸ اسفند ۹۸

تباهی

صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی باز هم فاجعه‌ای دیگر رخ داده... انگارکه این روال هرروزه‌ای است در گوشه‌ای از جغرافیای تباهی. اخبار فاجعه‌بار را مرور می‌کنم باز به یاد می‌آورم که بارها و بارها در ذهن خودم برنامه‌ای برای مهاجرت چیده‌ام و هربار حساب‌کتاب‌هایم جوردرنیامده است... باخودم می‌گویم پنج سال پیش باید می‌رفتم، پنج سالی که در وطن خودم روزبه‌روز غریب‌تر و تنهاترشده‌ام. هوای دی‌ماه امسال سرد و استخوان‌سوز است. پتو را دورخودم می‌پیچم و کتفم‌ را به بخاری می‌چسبانم. 

خودم را می‌گذارم بجای آن نخبه‌ی دکترای دانشگاه تورنتو که شبانه‌روز تلاش کرده‌بود و فاند گرفته‌بود تاازاین ماتم‌کده فرارکند و شاید روزهای روشنی برای خودش بسازد... یا هرکدام ازآن فارغ‌التحصیلان شریفی که آینده‌ای جز تباهی در این جغرافیای جنگ و خون ندیده بودند و با هزار بیم‌وامید به سوی سرزمینی دیگر که شاید قدرشان را بدانند می‌رفتند، غافل ازاین‌که سوار بر ارابه‌ی مرگ‌اند و جادوی سیاه این سرزمین نفرین شده جایی میان آسمان‌ها هم زمین‌گیرشان خواهدکرد. بیچاره‌ مادرهای‌شان... یکبار وقتی فرزند برومندشان عزت غریبانه را به ماندن ذلیلانه ترجیح‌ داد از دست دادند و یکبارهم حالا... در پرواز سیاه سیاست‌زده... قلبم تیر می‌کشد‌... خودم را می‌گذارم جای ری‌را، ری‌را که در افسانه‌ها بانوی بخشنده‌ی زیبایی به جنگل‌های شمال است. ری‌رای #نیما را مرور می‌کنم، 

ری‌را…ری‌را…

دارد هواکه بخواند

در این شب سیا

اونیست باخودش.

اورفته باصدایش اما

خواندن نمی‌تواند.

ری‌رای صالحی را مرور می‌کنم باخودم:

قبول نیست ری‌را! 

بیا بی‌خبر به خواب هفت‌سالگی برگردیم، 

غصه‌هامان گوشه‌ی گنجه‌ی بی‌کلید، 

مشقهامان نوشته، 

تقویم تمامِ مدارس درباد، 

و عید… یعنی همیشه همین فردا! 

نه دوش و نه امروز، 

تنها باریکه‌ی راهی است که می‌رود … 

می‌رود تا بوسه، تا نُقل و پولکی، 

تاسهم گریه ازبغض آه، 

ها… ری‌را! 

اما ری‌را... ری‌رای کوچک حامد، ری‌رای اسماعیلیون که دیگر نخواهدتوانست ازخاطرات هفت سالگی برای کسی قصه بگوید... خودم راجای آقای نویسنده می‌گذارم، #حامد_اسماعیلیون که ری‌رایش درآن هواپیمای کذایی بود. خودم راجای حامد می‌گذارم و نویسنده‌ای می‌شوم که آنقدر کتاب‌هایش مجوز نگرفته‌اندکه مجبور به جلای وطن می‌شود. این اگر نفرین تباهی و مرگ نیست پس چه بایدش نامیدکه آقای نویسنده حالاباید باز به وطن خویش بازگردد ولی این بار در عزای همسر و دخترکش ری‌را... این چه نفرینی است که حتی وقتی از این سرزمین فرار هم می‌کنی سایه‌ی سیاهی و مرگ آسوده‌ات نمی‌گذارد... دی‌ماه سردی است. پتو را دور خودم محکم‌تر می‌پیچم و به بخاری می‌چسبم. به مهاجرت فکر می‌کنم و به پنج‌سالی که می‌توانست جور دیگری باشد...

  • جمعه ۲۰ دی ۹۸

بعدش چی شد؟

 بعد از اون دیگه هیچکس نپرسید چی شد؟

و من پیر شدم.

 

 

پیراهن ترس، از گنگی پیرامون. ترس تردید. تردیدهای ناشناختن. اگر بدانی که چیست، که چه چیز دارد جانت را می‌گیرد؛ دست‌کم از همین که می‌دانی، که وسیله مرگ خود را می‌شناسی، دست به گونه‌ای دفاع می‌زنی. شاید تن به تسلیم بدهی. شاید هم چاره‌ای جز آرام گرفتن نجویی. شاید غش کنی و پیش از مرگ بمیری! دیگر دلت به هزار راه پر وهم نیست. دیگر هزار جلوه پریشانی نیشت نمی‌زند. اگر وسیله مرگ را بشناسی پریشان هستی، اما این پریشانی تو یک جایی‌ست. و آنچه تو را می‌کشد این پریشانی نیست، خود مرگ است. ... اما حال، این پریشانی تار و پود تاریک عذاب بود. آدم درد را از یاد می‌برد، اما خطر نزول درد را هرگز». (صفحه 284).

جای خالی سلوچ

محمود دولت آبادی

  • جمعه ۲۲ آذر ۹۸

نامه های عاشقانه از قلب خاور میانه ۲ - مهاجرت و رنج فراغ‌‌

دلم برایت شور می‌زند...  

تو، الان پشت پنجره‌ی هتل، رو به ساحل، خیره به افق‌ها، من، کیلومترها دورتر خیره به خاطرات چشمانت.

تو، به فکر ساختن فرداها، من، در اندیشه‌ی دیروزهای پرآشوب فروریختن.

تو اسیر اندوه گذشتن از وطن. من، گرفتار حقارتِ ناشی از تلاش کردن و نشدن.

تو مصمم. من حیران.

تو استانبول. من تهران.

من بندر. تو لندن.

من مصمم، تو حیران.

تو همان هیروی پاکدامن استامبول، من لیندر که یک دل نه صد دل عاشقت شده‌ام! تو آن بالا، فانوس برجت را روشن می‌کنی که من راه را گم نکنم، من دل به دریا می‌زنم که برای رسیدن به تو تا برج دختر شنا کنم. اما... گاهی نمی‌شود که نمی‌شود... تنوره دیو طوفان که خبر از عشق و انتظار ندارد، چه می‌فهمد که دلباخته‌ای عاشق، برای عبور از میان تاریکی‌ها چشم به چراغی دارد که او با قلدری خاموشش کرده... چه می‌داند که معشوقه‌اش نشسته به اشک و انتظار... برای دیدار یار... نه فریادرسی هست و نه نوری، نه عبوری، نه نشاطی، نه سروری... اما ... بگذار آخر قصه‌ی‌مان مثل عاشقانه‌های قدیمی نباشد. چرا باید لیندر بمیرد و هیرو خودش را از باروی قلعه به پایین بیندازد... فرهاد کوه‌کن بمیرد و شیرین از غمش بسوزد... خاورمیانه سرزمین عاشقانه‌های پرسوز و گداز و نافرجام است... تو برو... توی برج نمان، برو... اینجا جای ماندن نیست. اینجا سرزمینی است که در افسانه‌ها هم عاشق و معشوق به هم نمی‌رسند.

خاورمیانه سرزمین خون و جنگ و انقلاب است... اینجا امپراطوری‌های زور و زر و تزویر عاشقانه‌های افسانه‌ها را هم بر نمی‌تابند. خسرو شیرین را به چنگ می‌آورد و ویس سهم موبد می‌شود... اینجا عشق مهر غیرمجاز می‌خورد و دستاویزی می‌شود برای پرواز پرستوها در اتاق خواب سیاسیون شل تمبان... وگرنه چه کسی می‌فهمد سگ‌دو زدن شبانه‌روزی عاشق را برای ساختن سرپناهی برای معشوقش...  

اینجا هیچ تلاشی به سرانجام نمی‌رسد. یک شب می‌خوابی و صبح که بیدار می‌شوی انگار که ماکسیمیلیانوسی و از خواب چندین ساله برخواسته‌ای... با این تفاوت که هرچه رشته بودی پنبه شده و هرچه ساختی ویران شده...

اینجا سرزمین دیکتاتورهاست. و من اسیر دیکتاتوری چشمانت...

اینجا سرخی خون پایه‌های حکومت را استوار می‌کند اما باور کن فقط سرخی رژ لبان توست که سریر حاکمیتت را درون قلبم با شکوه‌تر می‌سازد.

ثانیه‌ها به سرعت می‌دوند و ما پیر می‌شویم. ما می‌دویم و نمی‌رسیم و پیر می‌شویم... ما می‌دویم و دور می‌شویم و پیر می‌شویم...

اینجا هیچ آینده‌ی روشنی در انتظار ما نیست. نه به عنوان دانشجوی نخبه‌ی دکترا که تو باشی، نه برای مهندس ارشد نفت که من باشم، نه برای توی پرتلاش، نه برای من سختکوش، نه برای چهارسال روزنامه‌نگاری، نه سه سال ریسرچ نه یک سال ویزیتوری و بیزینس... نه رانندگی اسنپ، نه تاکسی، نه پایان نامه نوشتن، نه گشتن به دنبال هیچ کار دیگری با تخصص و بی تخصص، هیچ‌کدام نه چشم انداز روشنی برای ما به ارمغان خواهد آورد و نه موجبات وصال را فراهم خواهد آورد... 

خاورمیانه جایی است که همه‌چیز به عقب باز می‌گردد‌ غیر از عمر من و تو، اینجا همه خدا بیامرزیها برای سلاطین سابق است... از کیروش تا برانکو، از مایلی کهن تا شازده‌ی پهلوی... اما هیچ‌کس به فکر شاه بی‌تاج و تخت قلب تو نیست! شاهی که خودش رعیت عشق است و دوره‌گرد احساس، ولی تو به عقب باز نگرد... من هیچ‌چیز ندارم به جز قلب تیرخورده و افسرده‌ام... چه به عقب باز گردی و چه در حال کنار من دست و پا بزنی هیچ فرقی ندارد!!! 

به فکر آینده باش!  تو باید بروی از این سرزمین نفرین شده... 

باید بروی به سوی آرزوهایی که شاید جایی دور از اینجا مجال برآورده شدن بیابند و شاید من هم روزی دوباره قدم به سرزمین چشمانت بگذارم... شاید این‌بار سرنوشت، بازی تازه‌ای برای‌مان تدارک دیده بود و شاید این بار ما دو عاشق بودیم که وصل‌مان ناگزیر است... 

 دلم برایت شور می‌زند...  

من، الان پشت پنجره‌ی هتل، رو به ساحل، خیره به افق‌ها، تو، کیلومترها دورتر خیره به خاطرات چشمانم...

من، به فکر ساختن فرداها، تو، در اندیشه‌ی دیروزهای پرآشوب فروریختن.

من اسیر اندوه گذشتن از تن. تو، گرفتار تلاش کردن و نشدن...

 

خاورمیانه

 

پ.ن:    همیشه از ا-خ متنفر بودم! هم از خیابانش هم از ایستگاه مترو اش هم از میدانش... انگار همه‌ی عمرمان زیر تابلوی پر ابهت نامش تلف شده! اما از فرودگاهش بیشتر از همه چیز متنفرم... 

فرودگاهی که هرکه را از من گرفت دیگر پس نداد...

  • جمعه ۱۵ آذر ۹۸

فاصله ها

امروز تولدش بود، اگر اینترنت وصل بود اولین کاری که می‌کردم بی‌شک فرستادن پیام تبریک نبود. بجایش کیلومترهای فاصله‌مان را جستجو می‌کردم. راستش را بخواهی بعدش هم پیام نمی‌دادم... با خودم حساب کتاب می‌کنم ببینم تعداد پیام‌های‌مان در این سال‌ها بیشتر شده یا کیلومترهای فاصله‌اندازمان؟ می‌نشینم به شمردن بهارهایی که باهم و بیهم اینجا و آنجا خزان کردیم، ضرب و تقسیم جواب نمی‌دهد برای تخمین تعداد پیام‌ها. به فرودگاه‌ها فکر می‌کنم، به جاده‌ها به ایستگاه‌های راه آهن. به آخرین قطاری که با هم سوار شدیم. به آخرین کشوری که تو خواهی رفت و به روزهایی که من در تنهایی خودم غروب‌های خون‌گرفته‌ی پاییز را می‌شمارم.

هواپیما تیک آف می‌کشد، سرعت می‌گیرد و از باند جدا می‌شود. قرار است فاصله‌مان چند هزار کیلومتر بیشتر از این که هست بشود. پاییز به آذر رسیده، اگر اینترنت داشتیم باز آذر را جستجو می‌کردم تا تاریخ تولد تو را بیابم. اما همیشه جواب می‌دهد آذر یعنی آتش... آتش به جانم می‌زند خاطرات خانه‌ی آخر پاییز، آذر... امروز تولدش بود... باید به او پیام بدهم ... از هزاران کیلومتر آنسوی دنیا... از شهری که در آن گیر افتاده‌ام به فرودگاهی که او را با خودش می‌برد... تولدت مبارک... 

  • شنبه ۲ آذر ۹۸

نیلوفر یادته اون سال رو که همه امیدمون نا امید شد؟

سال ۸۸ بود، خیلیامون همو گم کردیم. 

همه وبلاگا فیلتر شد، همه فعالای دانشجویی تار و مار شدن...

تو این ده سال خیلی چیزا فرق کرده، درسته اینترنت دایل‌آپمون شده ای‌دی‌اس‌ال، ولی به‌جای فیلترینگ، از پایه قطعش می‌کنن! درسته دیگه نه دانشجوییم نه دانشجوهای این دوره بخار دارن، بجاش مردم کوچه و خیابون تار و مار شدن... مردمی که دیگه نه امیدی دارن نه تدبیری هست که بش دلشون رو خوش کنن...

اگه یه هفته هیچکس بنزین نمی‌زد واقعا چه اتفاقی می‌افتاد؟ دیشب پمپ بنزین محله‌ی ما خیلی شلوغ بود. خیلی.

الان تنها مجرای خبر تلویزیونیه که دروغ میگه. هم اینوریش‌ هم اون‌وریش

 

  • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸
اینجا دغدغه های روزانه ی یکی از اهالی ایران زمین را می خوانید