۹ مطلب با موضوع «کتابخانه‌ی کوچک من» ثبت شده است

ارتباط ناکامی گتسبی با ژن خوب!

بعضی چیزها هست که خریدنی نیست! حتی اگر گتسبی بزرگ هم باشی، هرچه تلاش کنی نمی‌توانی به آن‌ها برسی. باید ژن خوب داشت تا دست تقدیر هم به پایت بیفتد.

ژن خوب باعث می‌شود «اصیل» به نظر بیایی. خیانت کنی، دروغ بگویی، خون دیگران را در شیشه‌ کنی ولی عاقبت با لبخندی همه‌ی تقصیرها را بیندازی گردن دیگران و حتی آن‌ها را متهم به ریگ‌هایی کنی که به کفش خودت است! آن‌وقت «اگر هم قدری معذب شده‌باشی با جوجه سرخ‌کرده‌ی سرد و آبجو ناراحتی خود را بر طرف می‌کنی!»

ما آدم‌های معمولی در این پهنه‌‌ی دروغ و ریا خاکسترنشین آتش رویاهای مرفهین بی‌دردی هستیم که در مواجهه با آن یا باید نخبگانی باهوش و پرتلاش در رسیدن به کم‌ترین حق خود (یعنی برابری اجتماعی) باشیم یا در «دره‌ی خاکستر» زیر پای اشراف له شویم...

ولی افسوس که هیچ‌گاه تلاش‌های مجدانه‌ی ما چنان که باید به ثمر نخواهد نشست چرا که آریستوکراسی افسانه‌ی دروغین سیاسیونی‌است که خودشان گول ژن خوبشان را خورده‌اند و حالا با این بهانه، «قلاده‌ای گران‌بها» بر گردن ما زده‌اند تا مهارمان را به دست گیرند تا از موقعیت‌شان محافظت کنیم.

در دنیای گتسبی، زندگی شاید مثل جاده‌ای باشد که به خانه‌ای مرموز ختم می‌شود که هر روز عده‌ای پاپتی خود را به آن می‌رسانند تا در میهمانی بزرگی که صاحبخانه برایشان تدارک دیده حاضر شوند. در طول مسیر، چشمان دکتر اکلبرگ (تابلوی بزرگ تبلیغ دکتر عینک‌ساز) چنان خیره بر همگان می‌نگرد که گویی چشمان خداست که ناظر بر دروغ‌ها، خیانت‌ها، زجرها و آرزوهای آن‌هایی‌است که از دره خاکستر عبور می‌کنند.

اما من هرگز نفهمیدم که چرا حتی چشمان مرموز تابلوی تبلیغاتیِ خدا هم صاحبخانه را فراموش کرده‌اند؟ مگر این‌همه تلاش را برای بازسازی خاطره‌ها نمی‌بیند؟ مگر تلاش برای بازیابی جایگاهی لایق معشوق قابل چشم‌پوشی است؟ مگر این همه تلاش برای پیشرفت کافی نیست؟ چرا آخر باید آن‌ها که مجرم‌اند به واسطه‌ی ژن خوبشان در رفاه و آسایش غلت بزنند و آن‌ها که هنوز طعم عشق و انسانیت را به خاطر دارند ناکام سر از گور در بیاورند؟ چرا زندگی برای قهرمانِ‌عاشق، مثل این «میهمانى پرسروصدا» است که «آغازى خوش»، اما «پایانى ناگوار» دارد؟

بهای گزاف عشق را نمی‌توان با هیچ پولی پرداخت، عاشق هرچه صادق‌تر باشد رنج بیشتری خواهد کشید. اما نمی‌دانم در هیاهوی این میهمانی «چشم خدا» به چشم‌چرانی با کدام صنم مشغول بوده‌است که رنج فراق پنج‌ساله را نه با شیرینی وصال، که با خون عاشق می‌شوید و آنگاه که سرخیِ غروبِ زندگی با رنگ خون عاشق درمی‌آمیزد، در آن‌سوی ساحل نورِ سبزِ حیات به خانه‌ی معشوقِ بی‌وفا بازمی‌گردد. وقتی آخرین صفحه‌ی کتاب تمام به پایان می‌رسد، غرق در افسون کلمات با چشمانی برآماسیده از رنج‌های قهرمان مرموز داستان، رو به کاخ آرزوهایم می‌ایستم و فریاد می‌زنم: «آقای گتسبی یه موی شما می‌ارزه به سرتاپای نکبت همه‌شون...»

آنگاه با «رفیق قدیمی‌ام» گتسبی بزرگ، خیره در چشمان دکتر اکلبرگ منقرض می‌شوم تا شاید روزی دیگر برای رسیدن به رویاهایم مجبور نباشم خلاف جریان آب پارو بزنم.


گتسبی بزرگ


در پایان ذکر چند نکته را خالی از لطف نمی‌دانم:

  1.   بدون شک ترجمه «گتسبی بزرگ» برای هر مترجمی یک دام محسوب می‌شود چراکه ترجمه آن بسیار وقت‌گیر است و در هر جمله از این کتاب، آرایه‌ها، تلمیح و اشاره‌های فراوانی وجود دارد. پس از استاد کریم امامی مترجمان بسیاری بخت خود را برای ترجمه‌ی این اثر آزمودند ولی اغلب آثاری فشل و آشفته از ایشان به بازار آمد که حتی با گذشت بیش از 50 سال از ترجمه کریم امامی باز هم یک سر و گردن بالاتر از همه‌ی تجربه‌های ترجمه بود. تا اینکه نشر ماهی با انتشار ترجمه‌ای از رضا رضایی جای خالی یک ترجمه ی دلچسب را پر کرد. رضا رضایی با انتخاب زبانی شیوا و کلماتی به روز و دل‌نشین، و پایبندی به متن اصلی یکی از بهترین نمونه‌های ترجمه‌ی فارسی را برای شاهکارهای ادبی جهان رقم زده‌است. من هر دو ترجمه را خواندم و بی‌هیچ اغراقی ترجمه‌ی رضایی را توصیه می‌کنم.

  2.    این کتاب در زمان زندگی فیتزجرالد توفیق چشمگیری به دست نیاورد و پس از مرگش مورد استقبال منتقدین و مردم قرار گرفت تا آ‌نجا که در فهرست 100 کتاب برتر قرن قرار گرفت.

  3.   این کتاب به شدت تحت تاثیر زندگی شخصی اسکات فیتزجرالد بوده وی تمام تلاشش را برای رسیدن به جایگاهی برتر و ازدواج با دختری که طبقه‌ی اجتماعی بالاتری نسبت به او داشت انجام داد.

  4.   نیمه‌ی اول قرن بیستم دوران طلایی رمان‌های آمریکایی است که اغلب تم اجتماعی دارند. اما کتاب‌های گتسبی بزرگ (فیتز جرالد) و موش‌ها و آدم‌ها(جان اشتاین بک) را نقطه‌ی عطفی بر رمان‌های این دوره می‌دانند چرا که در عصر طلایی امریکا فروپاشی رویای آمریکایی را پیشبینی کرده بودند. 

  5.   اقتباس‌های سینمایی بسیاری از این کتاب شده بازیگران مشهوری همچون رابرت ردفورد در برداشت ۱۹۷۴، به کارگردانی جک کلیتون و بر اساس فیلم نامه‌ای از فرانسیس فورد کاپولا بازی کرده‌اند. فیلم جدیدی از این رمان، با عنوان گتسبی بزرگ (فیلم ۲۰۱۳) و با بازی لئوناردو دی کاپریو ساخته شده که من به شخصه مشتاق دیدنش هستم و بعداً درباره‌اش خواهم نوشت.

پی‌نوشت: ممنون که کانال خمارمستی را دنبال می‌کنید...


دردی است درد عشق 
که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد 
غریب نیست
دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

                         سعدی جان جانان

--
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

کتاب خوب بخوانیم

کتابهای به دردنخور، کتاب هایی که به هیچ دردی نمی خورند، این روزها پر فروش ترین کتابهای ایران کتابهای الکی، از رازهای موفقیت و راهبردهای مدیریت برایان تریسی، تا صد راز درباره ی زنها، دویست راز درباره ی مردها هستند و البته آشپزی و سلامت باشید!
 ما ایرانیها می‌خواهیم یک شبه به همه موفقیتهای عالم برسیم و بدون هیچ تلاشی هرچه دود چراغ بوده را یکجا بخوریم و بشویم نامبر وان! یک عده منفعت طلب هم می‌روند یارانه ی کاغذ را خرج چاپ کتاب‌های صد من یک غاز می‌کنند و با قیمت گزاف به من و شما غالب می‌کنند! عزیز من، هیچکس با این کتابها نه موفق شده، نه مدیر شده، نه مخ هیچ جنس مخالفی را زده نه هیچ اتفاق دیگری! پس بیایید همین سرانه ی میانگین سی ثانیه مطالعه مان را با #کتابهای_خوب پر کنیم، خواهش می کنم.

 

 

پ.ن: دعام کنید، شاید این هفته بالاخره یه اتفاق مثبت بیوفته... کلی حرف دارم، دل گفتنم نیست

شعر این پست هم از فاضل نظری... تقدیم به شما

 

چنان که از قفس هم دو یاکریم به هم
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم
به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج
چنان دو نیمه ی سیبی که هر دو نیم به هم
من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب
من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم
شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است
شبیه بودن گل های بی شمیم به هم
من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم
من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم
بیا شویم چو خاکستری رها در باد
من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

                                                         #فاضل_نظری .

 

 

  • جمعه ۱۲ شهریور ۹۵

تحریف ادبی 1 - اندر بابِ تاریخچه ی فحش عمه!

در داستان «خسرو و شیرین» نظامی، شیرین خانوم عمه ای داره به اسم مهین بانو که نصایح جالبی از سر خیرخواهی به شیرین میکنه و اونو به صبر وا میداره که این همه صبر کردی! چند روز دیگه هم طاقت بیار!

بباید ساختن با دوری اکنون
که داند کار فردا چون بُوَد چون؟

حرفهای این مهین بانو که عجیب روی شیرین نفوذ داشته باعث دراماتیک شدن یکی از معروف ترین داستانهای عاشقانه ایرانی میشه!
قصه ازین قراره که خسرو داره مخ شیرین رو میزنه و عمه خانوم از سر تجربه شصتش خبر دار میشه و به شیرین نصیحت می کنه که اگه خسرو خواست با تو خلوت کنه، فقط میخواد مخت رو بزنه و به تخت خواب بکشوندت! تا بوده مردا همینجوری بودن و لنگه ی همن! مبادا اون مثه گل تو رو بو کنه و بذاره کنار! خلاصه شیرین نصیحت مهین بانو رو آویزه ی گوشش می کنه و حاضر نمی شه که با خسرو خلوت کنه! همینم باعث رنجش خسرو از شیرین میشه و ازون به بعد خسرو خان خیلی از دست مهین بانو شکار شده و بااینکه تو تاریخ منبع معتبری ثبت نکرده ولی احتمالا خسرو از همون زمان برای اولین بار فحش عمه رو باب میکنه!!!

اینم 4 بیت دیگه از نصیحت مهین بانو به شیرین:

بسا گل را که نغز و تر گرفتند
بیفکندند چون بو برگرفتند

بسا باده که در ساغر کشیدند
به جرعه ریختندش چون چشیدند

تو خود دانی که وقت سرفرازی
زناشوئی بهست از عشقبازی

چو شیرین گوش کرد آن پند چون نوش
نهاد آن پند را چون حلقه در گوش

 

کانال تلگرامی خمار مستی  شامل نوشته های کوتاه، خلاصه اخبار، شعر، عکس، ترانه و...

 

  • شنبه ۸ خرداد ۹۵

از واقعیت تا مجاز

دنیای مجازی همانطور که از اسمش پیداست دنیای مجازهاست! دنیایی دور از واقعیت! دنیایی که بیشتر به توهمی می‌ماند که راه به واقعیت یافته و سعی می‌کند در دنیای واقعی سر ریز شود! اما حقیقت با آنچه واقع می شود متفاوت است!!!! دنیای مجازی وزن آدمها را به هم می ریزد!!! آدمها به صرف توان ارائه ی خود در رسانه ی شخصیشان دچار اعتماد به نفسی می شوند که سر به فلک می‌زند! هرکس با توجه به فالوورهایش دچار این توهم می‌شود که آدم مهمی است! شاعر بزرگی است! خواننده ی بزرگی است! یا مثلا حرفی که می‌زند به صرف لایکهایش حتما درست خواهد بود!!!!!!!!!!! متاسفانه سلبریتیهای دنیای مجازی بدجور در توهم "خویش مهم پنداری" گرفتارند!


پی نوشت: این پست جان کلامم از مبحثی بود که در گروه "کتابخانه ای برای زندگی بهتر" ارائه شد و  مورد بحث و گفتگوی چندجانبه ی دوستان قرار گرفت.


  • جمعه ۲۱ اسفند ۹۴

کتابخانه ای برای زندگی بهتر...

آنجا چراغی روشن است...

کتابخانه ی کوچکمان را می گویم، همچنان چراغش روشن است و این خود سبب امیدواریست که هنوز هم بعد از این همه مدت جمعمان جمع است و پاتوقمان گرم. اوضاع و احوال هم رو به راه است و «کتابخانه ای برای زندگی بهتر» همچنان زنده و پویاست. 

برنامه های گروه را برای دعوت دوستان جدید به جمعمان خدمتتان تقدیم میکنم:

"شنبه های شعر"

شنبه ها از آسمان «شعر» می بارد! پشت پنجره می نشینیم و شر شر «شعر» ها را در حوض زندگی تماشا می کنیم. تیک تیک ساعت «وزن عروضی» می شود و از قل قل سماور «قافیه» می سازیم. فنجان قهوه هم «ردیف» می شود و کم کم کلمه می شویم، شنبه ها سرکار خانم رئیسی ما را به میهمانی شعر دعوت می کنند.

پذیرایی معمولا سلیقه ی میزبان است، میزبان ما هم قبلا ثابت کرده اند که بسی میهمان نوازند.

"تازه های دوشنبه"

از تازه های نشر چه خبر؟

دوشنبه ها خانم فراهانی سری به بازار می زنند و کلی کتاب نوبرانه برایمان می آورند! امیدوارم طعم کتابهای تازه را زیر زبانتان مزمزه کنید و به یاد بسپارید.

"چهار شنبه های داستان"

آی قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته! چهار شنبه ها روز داستان و رمان و قصه های شنیدنی است... شهرزاد قصه گوی ما سرکار خانم محسنی هستند که قبول زحمت فرمودند و هرچهارشنبه کتابی خواندنی برایمان هدیه می آورند و رمان نویسهای ایران و جهان را به کتابخانه ی کوچک ما دعوت می کنند.

"پنجشنبه های دعوا!"

من محور شرارتم! هر پنجشنبه قرار است دعوا راه بیندازم و فرار کنم!!!!! بحث و نقد و دعوا فقط روزهای پنج شنبه است!! هر هفته یک سوژه ی فرهنگی اجتماعی را بررسی خواهیم کرد.

"سینما جمعه"

جمعه‌ها خون جای بارون می چکه!!! جمعه وقت رفتنه، موسم دل کندنه!!! اما کجا؟ کجا بریم؟ معلومه!!! سینما!!! امان از عصرهای جمعه که هیچ چیزی دوای دردش نیست الا یک «فیلم» خوب و عالی!! سیما خانوم  جمعه ها ما را به «سینما» می برند و یک فیلم خوب و عالی به ما پیشنهاد می دهند! یک بار که به سینما جمعه سر بزنید مطمئنم مشتری ثابتش خواهید شد!!!  

پس معطل چه هستی؟ به جمع ما خوش آمدی... کافیست کلیک کنی:

کتابخانه ای برای زندگی بهتر

 

 

 

  • يكشنبه ۱۱ بهمن ۹۴

طنز ناب آمریکایی!!

در یک عصر گس زمستانی که سرما و آلودگی هوا به اندازه ی کافی تا خرتناق حلقت فرو رفته و خسته از خیابانهای دود زده به خانه پناه می بری، تنها چیزی که می چسبد یک لیوان چای داغ است و لم دادن روی کاناپه و به دست گرفتن یک کتاب خوب! پیشنهاد من یک نمونه ی ناب از طنز آمریکایی است!!!
«بالأخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم» 
نوشته ی « دیوید سداریس» 
ترجمه ی «پیمان خاکسار» / نشر چشمه.
یکی از پر فروش ترین کتابهای پانزده سال اخیر در آمریکا!!!  کتابی که وقتی به دستت می گیری می توانی مطمئن باشی که دیوید چاره ای جز خنداندن شما نداشته است!
David Sedaris: The master of satire
 دیوید فرمانروای طنز ناب آمریکایی است!
طنز آمریکایی که می گویم زمین تا آسمان با طنزهای ایرانی فرق دارد!!! تاریخ آمریکا با «گذاری سهمناک به سوی مدرنیته» آغاز می شود، با مشارکت مدنی استقلال می یابد و مهاجرین، سرزمینی تازه را بر مبنای آرزوهایشان بنا می کنند. حرکتی جمعی که در چهارصد سال گذشته با سیری گاه تند و گاه کند برای تبدیل آمریکا به سرزمین فرصتها ادامه داشته است. آنچنان  که می توان گفت تاریخ آمریکا با مدرنیته می‌ آغازد در حالی که بسیاری از کشورها (به ویژه در خاورمیانه ی ما) تاریخشان با مدرنیته افول کرده است و این در همه ابعاد ادبیات و فرهنگ و تمدن این سرزمین تاثیری به سزا نهاده است.
طنز گزنده و دو پهلوی دلچسب ما ایرانی ها در طول قرون، زیر یوغ استبداد، چون پولاد زیر پتک آهنگران زبان پارسی به نیکی پرداخته شده و هماره خار چشم سلاطین ستمگر بوده است. اما شاعر و نویسنده ی آمریکایی می بایست کدام دیکتاتور را با گوشه و کنایه نقد کند و کدام تیغ آخته ای قلمش را تحدید و تهدید می کرده است که قریحه ی طنزش همچون ما خاور نشینانِ پر دغدغه پر رمز و راز گردد؟
طنز در ادبیات آمریکا به شدت جامعه محور است، نقد از خود شروع می شود و جامعه را به باد انتقاد می گیرد. طنز نویسان آمریکایی اغلب، مونولوگ نویسانی ساده و خوش تعریف هستند که با نوشتن اتوبیوگرافی هایی جذاب از ماجراهای زندگی روزانه ی خود، برای خنداندن مخاطب استفاده می کنند و از این طریق به مسائلِ روزِ جامعه نَقَب می زنند و رفتارهای جمعی مردمشان را دستمایه ی شوخی قرار می دهند.
اصولا استندآپ کمدی هم از همین جایگاه توانست به عوالم هنر راه پیدا کند. کمدین(که معمولا طنزنویسی قهار است) با اجرای سریعی از داستانی کوتاه و سوژه کردن خاطرات خود، همراه با لطیفه و شوخی‌های کوتاه و گذرا، مسائل و معضلاتِ موجود در اجتماع را به چالش می کشاند.
نمونه های موفق طنز آمریکایی مسیری مشابه را طی کرده اند: «دان هرالد» کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى با  قطعه ی «اگر عمر دوباره داشتم...» شهره ی آفاق شد! «گلن روکوویتز» با طنز نوشته هایش درباره ی مبارزه ی خودش با سرطان شناخته شد و رو به اجراهای استند آپ آورد! حتی «مارک تواین»ِ بزرگ که من به شخصه ترجیح می دهم خالق هاکلبری فین بدانمش تا طنازی چیره دست، به لطف اتوبیوگرافی که پس از مرگش به زیور طبع آراسته شد به طنزی سیاسی، رک و راست، بانمک و خشمگین!!! متهم شد!!! سداریس نیز از همین منظر می تواند اسطوره ی زنده ی طنز آمریکا باشد! سداریس در آثارش هیچ ترحمی نسبت به خود و خانواده‌اش ندارد و به قدری تند و تیز می‌نویسد که می توانی به خودت این اجازه را بدهی که از او متنفر شوی و از آقای نویسنده خواهش کنی که این همه خود زنی بس است! 
هنگام خواندن کتاب می توانی «آقوی همساده» را تصور کنی که مقابلت ایستاده و  تلخ ترین خاطراتش را با قهقهه برایت تعریف می کند!!!  مرز واقعیت و تخیل در نوشته های او بسیار باریک است و نمی دانی تا کجایش را باید باور کنی!
یکی از مشکلاتی که خواننده ی فارسی زبان را با چالش مواجه می کند عدم آشنایی با «عرف زندگی» و «فرهنگ آمریکایی» در بخش اول کتاب، و سختگیری های تأنیث «دستور زبان فرانسه» در بخش دوم کتاب است که بار اصلی طنز داستان را بر دوش می کشند! من به شخصه ترجیح می دادم مترجم با درج زیر نویس، به یاری خواننده بیاید، با این وجود،  فن بیان خاکسار بسیار قوی، روان و ارزشمند است و می تواند سبب شود که تا پایان داستان، کتاب را زمین نگذارید!
سداریس با نوشتن این کتاب جایزه ی «ثربر» ، معتبر ترین جایزه ی طنز امریکایی را برد و مجله ی تایمز او را طنزنویس سال نامید. سداریس در دسامبر سال 2008 ازدانشگاه بیرمنگام دکترای افتخاری دریافت کرد...
امیدوارم از خواندن این کتاب نهایت لذت را ببرید.


پسا نوشتار 1: حالا که همه ی برنامه ریزی ها برای پسا برجام صورت گرفته ما نیز پی نوشت ها را به نام پسا نوشتار نامگذاری می کنیم تا نشان دهیم چقدر به مشارکت در سرنوشت مملکت خویش علاقمندیم!!  
پسا نوشتار 2: سداریس در اکثر داستانهایش همراهی دارد به اسم هیو همریک!!! راستش را بخواهید در ترجمه هیچ ردی نمی توانی از این اسم پیدا کنی که زن یا مرد بودنش را بفهمی!!! با سرچ در نت فهمیدم این آقای نقاش  longtime partner آقای سداریس تشریف دارند و ایشون اینطور این ارتباط را توصیف کرده اند که:  "the "sort of couple who wouldn't get married تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!!!
پسا نوشتار 3: یک نمونه ی موفق دیگر از طنز آمریکایی که به فارسی ترجمه شده و بسیار مورد استقبال قرار گرفته «عطر سنبل، عطر کاج» اثر «فیروزه جزایری دوما» (نویسنده ی ایرانی آمریکایی) است که در آمریکا با نام funny in farsi منتشر شده و به لحاظ سبک  نوشتار بسیار شبیه کتاب  «بالأخره یک روزی قشنگ حرف می‌زنم» است. امیدوارم روزی درباره این کتاب هم برایتان بنویسم.


                    بی تو ای سرو روان 
                                با گل و گلشن چه کنم؟
                                زلف سنبل چه کشم؟ عارض سوسن چه کنم؟

 حافظ جان

  • سه شنبه ۲۹ دی ۹۴

طلا در مس

رضا براهنی

رضا براهنی را نمی شناسم!
تصور کن رضا براهنی هنوز هم همانند روزهای گذار از کودکی به نوجوانی، برایم یک اسم است روی جلد یک کتاب فیروزه ای، کنج کتابخانه ی بزرگ خانه ی کوچکمان، که نامش هیچ ربطی به قیافه اش ندارد! "طلا در مس" آن وقت زیرش هم نوشته «در شعر و شاعری»! 
شاید در روزهای نوجوانی تصورم مثل همه ی آدمها این بود که کیمیاگری یعنی جادوی تبدیل مس به طلا! همین کافی بود تا حس کنجکاوی مرا بر آن دارد تا ببینم این براهنی چطور کیمیاگری به راه انداخته است در این صحیفه ی غریبه، و دیری نپایید که هنگام ورق زدن این کتاب، براهنی جادویش را عیان کرد و اکسیری از کیمیای شعر معاصر بر وجودم پاشید تا این مس ناسره رنگ طلا بگیرد.
من که تا پیش ازین کل شعرهای خوانده و ناخوانده ام بین صفحات کتاب فارسی مدرسه جاخوش کرده بود و حالم از هرچه شعر معاصر به هم می خورد به یکباره افتادم در میانه ی دنیایی نو با یک عالمه کلمه و واژه و اسمهای ناشنیده...
طلا در مس با «شعر» شروع می شد و با بررسی «شاعر» ها ختم می شد: 
شاعر روزگار من و شما خانم ها و آقایان معاصر، باید همیشه جنازه ی فردوسی، آن دهقان طوس را که هزار سال پیش، از دروازه ی «رزان» به بیرون برده می شد در پیش چشم داشته باشد؛ و باید در سال هفتم پس از خبه شدن و سنگسار شدن و حلق آویز شدن «حسنک» پاهای پوسیده ی او را که هنوز پس از ده قرن بر روی صفحات تاریخ آویزان است، زیارت کند؛ و در هزاره ی حلق آویز شدن او شرکت کند و از زبان تبعیدی «یمگان» بشنود که چگونه بر رَهش غولان نشسته اند و دهان باز کرده و چگونه معدلان، خود دشمنان زبان عدل و حکمت اند و چگونه انگشتان را قلاب کرده اند تا خون ماهیان ضعیف را بمکند؛ و باید از سوراخ کفتر پران «حصار نای»، از روزن قصاید «مسعود سعد»، نگاهی به درون حصار نای بیفکند و ببیند چگونه روحی چون نای در حصار نای می نالد و چگونه «در آتش شکیب چون گل فروچکان» شده است...
شاعر روزگار من و شما خانم ها و آقایان معاصر، باید شهادت بدهد که چگونه «ابونصر کندی»، در خوارزم خصی شد و در «مرو» خونش ریخت، تنش در زادگاهش«کندر» به خاک رفت ، سرش به «نیشابور» مدفون گشت و پاره ای از جمجمه اش به «کرمان» به نزد «نظام الملک» برده شد، و باید شهادت دهد که چگونه نظام الملک وزیرکشی را بنیان نهاد و اصولا روشنفکر کشی در طول تاریخ دچار چه تحولی شد؛ و شاعر روزگار من و شما خانم ها و آقایان معاصر، باید بداند چگونه در «حمام فین» تاریخ رگ بران روشنفکران آغاز گردید و دور شو، کور شوها، آدم بر روی لوله ی توپ گذاشتنها، چشم بندی های سیاسی، طنابهای دار و بارانهای گلوله و تیرباران های سپیده دم آغاز شد...
«چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟» و چرا من باید این کتاب را زمین می گذاشتم با این مقدمه ی طوفانی؟
شعری که برایم پیش از این تبلورش در غزل بود، و کلافگی از حفظ کردن مضامین قطعه و قصیده، حالا پر شده بود از مضامین بدیع! شاید نمی فهمیدم آن زمانها (و شاید هم تا همین اکنون) که شکل ذهنی و تصویر و الهام و اشیاء در شعر و شاعری یعنی چه! ولی می فهمیدم که شعر خوب با شعر بد چه فرقی دارد! می فهمیدم که ادبیات ناب را باید در جایی به جز کتاب فارسی مدرسه جست.
 نیما را در «ماخ اولا»یش یافتم و انقلاب ادبی و زبان سمبلیکش را فهمیدم، توللی خواندم و با عاشقانه های ش.هو.تنا.کش ضربان قلبم تند شد و با «فردای انقلابش» همان قلب برای وطن تپیدن آغاز کرد...
شاملو برایم اسطوره ی ادبیات شد و نوجوانی ام به فروغ خوانی گذشت و غرق در صلابت کلام اخوان، چه حس عجیبی داشتم وقتی می دیدم براهنی بی رحم و منصف بر طلایه داران شعر نو تاخته و سیاوش کسرایی، منوچهر آتشی، فریدون مشیری، یدالله رویایی، م آزاد، سپانلو، احمد رضا احمدی، را کلمه به کلمه بر بوته ی نقد نهاده بود. 
حال سالها گذشته است و من هنوز رضا براهنی را نمی شناسم! ولی به واسطه ی «طلا در مس»ش با نسل طلایی شاعران زمانه ام آشنا شده ام.
در پسِ سالها تحصیلات عالی و متعالی، که حاصلش پشت کردن به بسیاری از علایق جوانی بود، دریافته ام که رگه های طلا در معادن مس یافت می شود و فراتر از تصور کیمیای جوانی، رسالت رضا براهنی نمایاندن رگه های گرانبهای طلای شعر با صلابت بود، در حجم انبوه شعرگونه های بی اصالت در دوره ای که همگان را سرِ سرودن بود و تب این طلای ناب همه گیر...
آقای براهنی، برای این لطف بزرگ از شما ممنونم...
 
طلا در مس
 
https://telegram.me/khomaremasti
 
    به مناسبت زادروز براهنی...
  • يكشنبه ۸ آذر ۹۴

1984

قدرت وسیله نیست. هدف است . آدمی دیکتاتوری را به منظور حراست از انقلاب بر پا نمیکند ، انقلاب می کند تا دیکتاتوری را بر پا کند


#جورج_اورول
کتاب 1984


https://telegram.me/khomaremasti
  • شنبه ۷ آذر ۹۴

مطالعه تطبیقی تفصیلی تحریفی قلعه حیوانات!

همه چیز از اتحاد حیوانات مزرعه بر سر آرمانهایشان شروع می شود. حیوانات ، مزرعه را فتح می کنند و از پس این پیروزی ایدئولوژیک باید مزرعه را خودشان اداره کنند.
هفت قانون تصویب می شود و خوکی به نام اسنوبال اداره امور را در دست می گیرد.
مدتها می گذرد و حیوانات می بینند که اداره ی مزرعه بدون تخصص و امکانات یک جاهایی می لنگد!!! ولی چه می شد کرد؟ «رابطه با آدم ها» ممنوع است!!!
داستان روال خود را طی می کند و اتفاقات پیاپی کار را به جایی می رساند که نسل دوم انقلاب روی کار می آید و اختلافاتی شدید در تصرف قدرت با نیروهای نسل اول دارند.
از آنجایی که انقلاب فرزندان خودش را می خورد ناپلئون به جای اسنوبال اداره امور را در دست می گیرد و در عین ناباوری نسل اول انقلاب مزرعه موجوداتی معرفی می شوند که آرمانهای انقلاب را فراموش کرده اند و خیانتهای بسیاری به حیوانات مزرعه انجام داده اند.
نسل اول انقلاب مزرعه تبدیل می شود به اپوزیسیون خارج نشین!!! تبدیل می شود به عامل تهدید!! می شود مسئول همه اتفاقات ناگوار مزرعه، مسئول همه ی اتفاقاتی که حاصل بی عرضگی های خوکها در اداره مزرعه بوده است. 
اما به نظر من فصل هفتم کتاب اوج داستان را در بر میگیرد. اتفاقاتی که بسیار در تحلیل اکثر انقلابهای بزرگ دنیا بسیار آشناست.
زمستان سرد و سخت است، آذوقه کمیاب شده است، آسیاب بادی متلاشی شده است... انسانها مزرعه را تحریم کرده اند و هیچ کمکی به آنها نمی کنند. جان حیوانات در خطر است اما ناپلئون بر سریر قدرت تکیه زده و فقط فشار را بر حیوانات بیشتر می کند تا خودشان زنده بمانند. اما این مسئله باید از دید جوامع بین الملل(آدمها) مخفی بماند تا به آنها گیر حقوق بشری ندهند. در چنین شرایطی خوکها مجبورند تا به مذاکره با آدمها تن بدهند تا محصولات مزرعه را از آنها بخرند، تخم مرغها را در سبد می چینند و در پس تظاهر به قدرت پوشالیشان، به آدمها می فروشند. ولی حیوانات مزرعه همه ناراضی اند... مرغها اعتراض می کنند و می گویند این کار جنایت است اما حاکمیت آنها را تحت فشار قرار میدهد، نفوذی میخواندشان و جیره ی آنها را قطع میکند تا صدایشان خفه شود، 
اینها همه را گفتم که به این بخش برسم: هرجامعه ای پر است از نیروهای متخصص قوی ولی کناره گیر و بدون احساس مسئولیت!!!
در این مزرعه اسبی تنومند و قوی وجود دارد به نام باکسر، او تمام تلاش خود را صادقانه و مخلصانه در جهت پیشبرد منافع مزرعه انجام می دهد. از مسائل روز سیاسی مزرعه کم و بیش اطلاع دارد ولی می گوید وظیفه ی من تلاش برای پیشرفت است! (حتی اگر به دلیل محدودیتها به نتیجه نمیرسد!)
وقتی که در مزرعه کودتا می شود و حاکمین دست به حیوان کشی می زنند باکسر با اطلاع از شرایط حرص می خورد، می داند انقلاب اولیه شان برای رسیدن به چنین روزی نبود! می داند حتی پیش از انقلاب هیچ انسانی هیچیک از حیوانات مزرعه را نکشته بود!!! می داند آن زمان محصولات مزرعه خیلی بیشتر بود!!! ولی نمی تواند افکارش را عملیاتی کند!! سعی می کند که با کار بی دریغ تلاش کند تا روزهای با شکوه گذشته را بسازد و البته سر خودش را گرم کند تا این افکار از ذهنش خارج شوند.
یکی از مسائلی که تمام انقلابها و البته جنبشهای مردمی با آن دست و پنجه نرم می کنند همین نیروهای متخصص تک بعدی است که سعی می کنند صرفا در زمینه کاری خود بهترین باشند و از توان خودشان برای بهبود وضعیت سایرین استفاده نمی کنند. نباید فراموش کرد که برای پیشرفت هر جامعه ای علم و عمل باید در کنار یکدیگر برای اداره ی امور به کار گرفته شود.
نکته ی دیگر تعصب ایدئولوژیک است، وقتی روشهای حکومت ایدئولوژیک به بن بست برسد مجبور می شوی بر خلاف آنچه سالها شعار می دادی عمل کنی و تبدیل به یک مضحکه سیاسی بزرگ شوی!!! مجبوری آنچه را که بابتش سالها هزینه داده ای با هزینه دوباره برای به دست آوردنش تلاش کنی!!!! مثلا در این کتاب رابطه با آدمها و فروش تخم مرغها و خرید آذوقه...
اما مضحکه ی بزرگتر تبدیل انقلاب به آن چیزیست که با آن مبارزه کرده است! یک روز به بهانه ی فتنه بر خیرخواهانش ظلم میکند و یک روز به بهانه ی نفوذی بودن! غافل ازینکه با این روند، بالاخره یک روز همه چیز از دست میرود...
و چقدر آشناست این چند حکایتی که برایتان تعریف کردم...
 
قلعه حیوانات
 
#قلعه_حیوانات
#جورج_اورول
#نفوذ
#فتنه
 
 
https://telegram.me/khomaremasti
  • چهارشنبه ۴ آذر ۹۴
اینجا دغدغه های روزانه ی یکی از اهالی ایران زمین را می خوانید