۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

هویج بدون چماق!

چند ماه پیش از تلاشم برای زندگی جدید نوشتم، شروع کار تازه پر بود از انرژی و انگیزه برای ساختن آینده، ولی راستش را بخواهید این روزها پر از تنشم و افق روشنی از آینده نمی‌بینم! به این نتیجه رسیده ام که حتی در محیط های آکادمیک هم مثل بقیه جاها همه به فکر خودشانند و همه به دنبال سوء استفاده از یکدیگرند... تا زمانی که کارشان گیر باشد قربان صدقه ات می‌روند و سوگلی‌شان می‌شوی وقتی هم که جذب سرمایه صورت گرفت و بوی پول به مشام ها رسید یا می‌پیچاننتان یا عذرت را می‌خواهند...

خلاصه همیشه یک عده هستند که سوارتان شوند و با دلخوشی رسیدن به یک هویج از شما سواری بگیرند! آن‌ها نیاز به چماق ندارند!!!!

خر و هویج

  • دوشنبه ۳۰ مهر ۹۷

سرنوشت

نظرتون درباره سرنوشت چیه؟؟؟؟


آتروپوس (گریزناپذیر) خواهر بزرگ، لاخسیس (قرعه) و کلوتو (بافنده) 

دختران زئوس و تمیس الهه‌های سرنوشت در اساطیر یونان بودند


  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...

کنتور عمر یه شماره دیگه هم انداخت...

  • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷

در استقبال بهـــــــــــار

سال 96 با همه‌ی تلخی‌هایش دارد می‌رود،
امیدوارم سال جدید بهارتان بیاید و بماند
بیاید و به استقبالش بروید و برایش شعر بگویید
امیدوارم سال 97 منشأ خیر و برکت باشد



بهار من از راه می‌رسد
بهـــــــــــار من از جنوب می‌آید
بوی اصالتِ خلیجِ فارس می‌دهد
گرمای دل‌چسبِ سواحلِ بندر به تن‌اش مانده
نوازشش می‌کنم و حرارتِ محبتِ بهار، در درختِ جانم جریان می‌یابد
سر انگشتانم شکوفه می‌زند...
قلبم می‌تپد و روحم سبز می‌شود
بهــــــــــــــار، ترنّمِ زندگی روی گلبرگِ جان است. 


بهــــار من از جنوب می‌آید
بهارِ من به صلابتِ نخل است و طراوتِ دریا
بهــــارِ من، طعمِ خرما می‌دهد
عصرهای طولانیِ بهار
                 بعد از میتینگِ پُرهیاهوی بوسه و بغل
                 با رنگین‌کمان، ائتلاف می‌کنیم و
                 به لبخند رأی می‌دهیم
بعد
  به دامانِ پاکِ طبیعت پناهنده می‌شویم و با هم چای می‌نوشیم
                        چای و خرما...
                        چای و چشمانِ خلیجی‌اش...
                        چای و زندگی...


بهارِ من، ماهیْ گـــــُــلیِ زندگی‌ام می‌شود
ماهیْ سیاهِ کوچولوی‌اش می‌شوم
           تُنگ را می‌شکنیم و 
           راه می‌افتیم تا به دریا برسیم
                     بحارِ من زلال و شفاف است
                                              مثل بهار...


بهارِ من سفره‌ی هفت‌سین است...
                     سیمین‌ساق و صمیمی
                    بهارِ من سبزه است
                    و من تخمِ‌ مرغِ رنگیِ او می‌شوم

وقت‌هایی که اخلاقم سرکه‌ای شده،
                سمنو می‌شود تا کامم را شیرین کند
               شیرین می‌شوم، فرهاد می‌شود
                مجنون می‌شوم، لیلا می‌شود

سیب‌مان را گاز می‌زنیم و سکوتمان را پچ‌پچ می‌کنیم

سفره‌مان شاید سکه نداشته باشد
ولی به جایش همیشه عکس‌مان توی آینه‌ی کنارِ قرآن لبخند می‌زند
بهـــــــــــارِ من 
           نامِ دیگرش خوش‌بختی‌است...




اسفند روی آتش می‌ریزیم و صلوات می‌فرستیم
اسفند برای دود شدن است و رفتن...
                                  اما بهار آمده تا بماند

                                یا مقلب القلوب والابصــــــــــــار
                                حوّل حالنا الی ‌البهــــــــــــــار



20 اسفند 1396


 ممنون که کانال خمارمستی را دنبال می‌کنید... مطمئنن آن‌جا با مطالب متنوع‌تری مواجه خواهید بود.


هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
سعدیِ جانِ جانان




بهاریه‌های دیگر مرا اینجاها بخوانید:


  • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶

گذر...

امروز فیسبوک یادآوری کرد که چهار سال پیش تصمیم گرفته بودم با چند تا از دوستان هم‌رشته‌ای یه کسب و کار راه بندازیم و سری توی سرها در بیاریم برای خودمون، چقدر تلاش برای مجوزها، چقدر شور و نشاط، و چقدر موانع سنگین اقتصادی، و چقدر افسردگی بعده شکست...  خیلی زود گذشت...

چهار سال گذشته! من روزنامه‌نگار شدم! پایان‌نامه نویس شدم! راننده تاکسی شدم! توی این مدت دو بار دکترا قبول شدم و دو تا آزمون استخدامی قبول شدم ولی آخرش هم هیچی نشدم!
آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم در سرزمینی که تنها راه درآمدش نفت است! سرتاسرش پر از ذخایر گسترده‌ی معدنی است و زلزله هم که هرسال جان شمار زیادی از هموطنانمان را می‌گیرد، باید ژئوفیزیست‌ها گل سرسبد فارغ‌التحصیلان دانشگاهی باشند! اگر کمی توانا باشی آینده‌ات را حتما می‌سازی! 
ولی خب! مسئولان به فکر رقصیدن دختربچه‌های کوچولو هستند و جوشکاری سطح شیبدار روی سکوهای خیابان انقلاب...


انقلاب یه نفر ... انقلاب

انقلاب حرکته آقا...

3D Seismic modelling Oil and Gas reservoir
پی‌نوشت: مطلبی برای روز زن در نظر داشتم که حقیقتش نه وقت و نه اعصاب تکمیل و انتشارش را داشتم. هرچند که اگر از روزش بگذرد مزه‌اش می‌رود ولی خب... شاید بعد...

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمقضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانمچنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتدتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
                                             حضرت سعدیِ عشق

  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

خدایان و پادشاهان

یه جایی توی فیلم Exodus  هست که خدا داره موسی را تحت فشار قرار می‌ده که قوم بنی‌اسرائیل 400 ساله که اسیر ظلم فرعون هستن، نمی‌خوای براشون کاری بکنی؟
 موسی میگه که خودت تو این 400 سال براشون چیکار کردی؟ وایسادی تماشا می‌کردی حالا داری به من می‌گی؟
 خدا بش برمی‌خوره و می‌ره
 موسی داد می‌زنه می‌گه حالا من چیکار کنم؟
 خدا جواب می‌ده: تماشا کن...
 و از اون به بعد فاجعه شروع می‌شه...

فیلم حواشی زیادی داره، و نقدهای زیادی بش وارد شده ولی دیدنش ارزشش رو داره...


خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند
صید را پای ببندند و رها نیز کنند

نظری کن به من خسته که ارباب کرم
به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند

سعدی جانان
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

شیمی کاربردی

سر کلاس شیمی درس زندگی بگیریم


زندگی ما آدم‌ها چقدر عجیب و غریب است! در آن هیچ چیزی غیر ممکن نیست، حتی چیزهایی که به نظر می‌آید تا آخر عمر هرگز به دردمان نخورَد هم ممکن است برای آشنایی با زندگی مفید باشند! مثلاً چی؟ مثلاً علم! یا اصلا به طور ویژه علمِ شیمی! همان که در دبیرستان کلاس‌هایش عجیب حوصله‌سَربَر می‌گذشت!!!‌ تا به حال به این فکر کرده‌ای که دنیای ما به دنیای علم آن‌چنان هم بی‌شباهت نیست!؟! کمی تخیلت را به کار بینداز و دنبال کاربردِ شیمی در روزمرگی‌هایت بگرد! شاید بیهوده نبوده که قُدَما کیمیاگری را دانشِ سیطره بر روح و جان می‌پنداشتند! راستش را بخواهید من فکر می‌کنم زندگی شاید خیلی شبیه به سلسله فرایندهای شیمیایی باشد! 

چند عنصر یا ترکیب مختلف وقتی کنار هم قرار می‌گیرند شاید در شرایط عادی هیچ واکنش خاصی از خود بروز ندهند ولی وقتی شرایط خاصی بر آن‌ها اثر می‌کند، اتفاقات عجیب و غریبی رخ می‌دهد کم‌کم پیوندهای قبلی سست می‌شوند و عناصر و یون‌های تشکیل‌دهنده درگیر رابطه‌های جدیدی می‌شوند. یکی به دیگری دل می‌دهد، الکترونش را به او می‌سپارد و وارد یک پیوند یونی می‌شود. دیگری می‌رود و با کسی روی هم می‌ریزد که حاضر باشد برای رابطه‌ی کووالانسی‌شان از خود مایه بگذارد و الکترون‌های لایه‌ی آخرش را با او به اشتراک بگذارد. بدترین نوع رابطه‌ی عاطفی در این مواقع وقتی است که یک طرف هرچه دارد بگذارد وسط و دیگری به هیچ‌کجایش نباشد! تازه وقت‌هایی که طرفش حواسش نیست برود و با دیگری بپرد!!!!! این پیوندهای داتیو هیچوقت آخر عاقبت خوشی ندارند... گاهی هست شرایط جوری می‌شود که آدم‌ها از هم می‌بُرند، خسته می‌شوند، فقط دنبال این هستند که در یک جانشینی ساده یک نفر را بیاورند و جلوی چشم‌های خسته و خشمگین طرف مقابلشان با او رابطه برقرار کنند. بدون این‌که هیچ چیز دیگری تغییر کرده باشد... اصلا فکر نمی‌کنند که شاید کمی از همه‌ی ماجرا تقصیر خودشان هم باشد... گاهی هم هست که به این جانشینی‌های ساده عادت می‌کنند و بعد دوگانه و چندگانه و بعد به هرزگی می‌افتند...  گاهی در زندگی آدم‌ها وقتی به خودشان می‌آیند می‌بینند که فراورده‌های جدید هیچ شباهتی با مواد اولیه ندارند. شاید همینطوری‌هاست که آدم‌ها  عاشق یکدیگر می‌شوند یا از هم متنفر می‌گردند. گاهی پیش می‌آید که برخی آدم‌ها سال‌ها کنار هم زندگی می‌کنند و با خوب و بد هم دلبرانه کنار می‌آیند اما ناگهان دست تقدیر چنان شوکی به آن‌ها وارد می‌کند که در اثر تنش‌های زندگی تغییر ماهیت می‌دهند. آدم‌های آرام و مهربان تبدیل می‌شوند به موجوداتی همیشه عصبی و غیرقابل تحمل. یا کسانی که همیشه‌ی خدا پایبند به نیروهای واندروالسی بودند و اصولشان را زیر پا نمی‌گذاشتند (خواه دین، خواه مذهب، خواه اخلاق...) به یک‌باره به سطح برانگیختگی می‌رسند و راه دین‌ستیزی و اخلاق‌ستیزی و گاه جامعه‌ستیزی پیش می‌گیرند و از گذشته‌شان اعلام برائت می‌کنند. یک وقت‌هایی هست که آدم‌ها خودشان هم متوجه همه‌ی این تغییرات نمی‌شوند و فکر می‌کنند دور و برشان همه‌چیز به دور تناوب و تکرار افتاده و همین عادت شروع همه چیز است. در این قصه‌ی پر غصه نقش کاتالیزورها را نباید از نظر بُرد، موجودات دو به هم‌زن و مرموزی که به زندگی اضافه می‌شوند و همه‌چیز را به هم می‌ریزند. کاتالیزور قصه‌ی ما می‌تواند جمله‌ای از فردی خاص باشد که از گوشه و کنار زندگی ما می‌گذرد یا یک نوع رفتارِ به خصوص از اطرافیان که باعث می‌شود کهیر بزنیم، یا اصلا شاید هم یک نفر بیاید و همه چیز را در فرایند زندگی به هم بریزد و برود تا درگیر واکنش بشوی. این‌جور مواقع دیگر دست خودت نیست! وقتی واکنش شروع شد دیگر «تغییر» ناگزیر خواهد بود. خوب یا بد دیگر هیچ چیز دست من و تو نیست. آنتروپی بالا می‌رود، شاید همه وجودت گُر بگیرد و آنتالپی خودت یا محیط بالا و پایین شود! اگر فراورده‌ی واکنش مفیدتر از مواد اولیه نباشد آرامش پس از طوفان خیلی هم خوب نیست. بهتر همان است که سعی کنیم شرایط را جوری بسازیم که حاصل واکنش‌های زندگی‌مان مطلوب باشد، از کاتالیزورهای بدطینت دوری کنیم مبادا راهی برویم که حاصلش انفجاری عظیم باشد که زندگی خودمان و دیگران را به تباهی بکشاند...

اصلا می‌دانی... آدم‌ها همان بهتر که مثل گازهای نجیب باشند! نادر و با شخصیت؛ آزادانه همه‌جا بروند و همه‌کار بکنند و دست در دست زوجِ همتای بی‌همتای خود توی کوچه پس‌کوچه‌های زندگی قایم باشک و گرگم به هوا بازی کنند ولی با هیچ‌کس دیگری در نیامیزند و بگذارند دنیا هرچه می‌خواهد برای به چنگ آوردنشان تلاش کند... اما کورخوانده... گازهای نجیب همیشه نجابت به خرج می‌دهند...


 

  • شنبه ۱۸ دی ۹۵

سیستم مختصات ناظری که در قطار جامانده

گاهی هست آدمها یک وقتی، یک جایی متوقف می شوند... انگار که همه ی شور و طراوت و نشاطشان همانجا می ماند و از آنجا به بعد همه اش می شود درجا زدن و زندگی را زنده گی کردن، قصه ی تلخِ ماندن و درماندن، اما بخشِ تلخ ترش آنجاست که حتی خودشان هم متوجهش نمی شوند! اصلا شاید راه بیفتند و دور خودشان بچرخند و به خیال خام خود از مختصاتِ مکان-زمانِ ایست فاصله بگیرند! اگر در چنین شرایطی از یک معلم فیزیک بپرسی می تواند بگوید: با صرف نظر از میزان اصطکاک(!!) ناظر بیرونی مقدار دلتا ایکس(جابجایی) را برابر با صفر اندازه گیری می کند!

انگار کن که در اثر حادثه ای قطار زندگی در ایستگاهی متروک می ایستد و تو به دنبال رهایی از آنچه که شد، توی راهروهای قطار راه بیفتی و قدم زنان کوچه پس کوچه های قطار را زندگی کنی... هرقدر هم که از کوپه ات دور شوی باز هم قطار در همان ایستگاه مانده است.

کاش می شد همیشه حواسمان به لوکوموتیو زندگی باشد.

راستی آن حادثه همیشه در بیرون اتفاق نمی افتد، گاهی به درون نگاه کن...

 

 

    خمار + دلنوشته ای قدیمی که بیربط هم نیست اگر مرتبط نباشد : جدال درونی

  • جمعه ۱۹ آذر ۹۵

درس زندگی

 امام صادق علیه السلام :

مَن ذَهَبَ یَرى أَنَّ لَهُ عَلَى الآخَرِ فَضلاً فَهُوَ مِنَ المُستَکبِرینَ،

هر کس خودش را بهتر از دیگران بداند، او از متکبران (مستکبران) است. 
 
الکافى(ط-الاسلامیه)، ج8، ص128
 
  • چهارشنبه ۵ آبان ۹۵

احمقانه ها

به نظرم احمقانه ترین کار اینه که به این امید ببندی که روزهایی مثل گذشته دوباره از راه برسه...

 

اصلا تصویر هم تزئینی است

  • دوشنبه ۳ آبان ۹۵
اینجا دغدغه های روزانه ی یکی از اهالی ایران زمین را می خوانید